222
فهرست
صفحه اصلی
آرشیو
کل مطالب
تماس با ما

موضوعات
موضوعي ثبت نشده است

آرشيو
اسفند ۱۳۹۱

لیست صفحات
[ ۱ ]


مطالب سايت

  درخواست كرك Portrait Professional 10

درخواست كرك Portrait Professional 10

سلام دوستان
كرك Portrait Professional 10 رو ميخوام، البته بعيد ميدونم كسي از دوستان داشته باشه:(
درخواست كرك Portrait Professional 10
درخواست كرك Portrait Professional 10
مشاهده ادامه مطلب درخواست كرك Portrait Professional 10
تاريخ: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ ساعت: ۱۱:۵۰:۴۳  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده:

  روايت تازه از بركناري علي دايي

روايت تازه از بركناري علي دايي

در شرايطي كه پنج روز از بركناري علي دايي گذشته اما همچنان حاشيه*هاي اين بركناري ادامه دارد.

به گزارش پايگاه خبري قلم، شنبه ٨/١/٨٨ ساعت ٢٣:٣٠ علي كفاشيان دو ساعت پس از شكست ايران برابر عربستان به همراه دبيركل فدراسيون فوتبال بر سر ميز شام اعضاي تيم ملي حاضر مي*شود. سكوت و فضاي سنگين اردوي تيم ملي با صحبت*هاي رييس فدراسيون فوتبال شكسته مي*شود: « ما هم برابر عربستان و هم مقابل كره*جنوبي موقعيت*هاي گلزني زيادي داشتيم و همين نشان مي*دهد كه تيم ما با برنامه بوده. هنوز كار ما تمام نشده و دو بازي مهم در خارج از خانه مقابل كره جنوبي و كره شمالي داريم و مي*توانيم با گرفتن امتياز از اين دو بازي و همچنين بازي مقابل امارات به جام جهاني صعود كنيم. ما بارها نشان داده*ايم كه در بيرون از خانه بهتر نتيجه مي*گيريم و با همين اميد بازي*هاي بعدي را انجام مي*دهيم. فدراسيون از شما و كادر فني حمايت مي*كند و هنوز ما براي صعود به جام جهاني بدون شانس نيستيم.» پس از حمايت رييس، كفاشيان با بدرقه دايي و بازيكنان تيم ملي، رييس و دبير كل فدراسيون در ساعت ٠٠:٣٠ از هتل آكادمي فوتبال مي*روند.



٢- يكشنبه ٩/١/٨٨ ساعت ١٠:٤٠ كفاشيان در گفت*وگو با يكي از خبرگزاري*ها مي*گويد كه "فعلا قصد تغيير در كادر فني را نداريم و هنوز زمان زيادي داريم." اين جمله تاييد كننده حمايت شب گذشته رييس فدراسيون فوتبال از علي دايي بود اما پس از چند دقيقه به طور عجيبي اين جمله از مصاحبه كفاشيان برداشته مي*شود. بيست دقيقه بعد سايت برنا كه از نزديك*ترين سايت*ها به دولت است در خبري اعلام كرد كه علي دايي از كار بركنار شد. در اين خبر هيچ منبعي ذكر نشده بود. پس از خبر برنا، ايرنا و فارس هم كه در طيف حاميان دولت قرار دارند در خبري مشابه اعلام كردند كه "بنا به درخواست*هاي مردمي فدراسيون فوتبال علي دايي را بركنار كرده است." اما نكته جالب اين بود كه هيچ مقامي در فدراسيون اين خبر را تاييد نمي*كرد و حتي علي كفاشيان در گفت*وگويي با ايسنا ضمن تكذيب اين خبر گفت كه پس از جلسه ويژه فدراسيون، درباره كادر فني تصميم*گيري مي*كند.

٣- يكشنبه ٩/١/٨٨ ساعت ١٥:١٠ در شرايطي كه هيچ مقامي از فدراسيون همچنان خبر بركناري دايي را تاييد نمي*كرد، پايگاه اطلاع رساني دولت در اس ام اسي كه براي برخي مسوولان خبرگزاري*ها فرستاد اعلام كرد كه دايي بركنار شده است. در اين پيامك نوشته شده بود: "پاد- در پي كسب نتايج ضعيف، علي دايي از سرمربيگري تيم ملي ايران بركنار شد." در حالي اين اس ام اس به طور محرمانه ارسال شد كه بر روي سايت پايگاه اطلاع رساني دولت چنين خبري ديده نمي*شد. اين در شرايطي بود كه همچنان هيچ مسوولي در فدراسيون فوتبال اين خبر را تاييد يا تكذيب نمي*كرد. در همان شب رييس جمهور احمدي نژاد در جلسه هيات دولت با انتقاد شديد از فدراسيون فوتبال از سازمان تربيت بدني خواست به دنبال تربيت مربيان زبده باشد و اين تا حدودي تاييد كننده شايعه صادر شدن دستور بركناري دايي توسط رييس جمهور بود.

٤- يكشنبه ٩/١/٨٨ ساعت ١٥:٤٥ علي كفاشيان در تماسي با علي دايي مي*گويد: « هيات رييسه فدراسيون فوتبال تصميم گرفته تغييراتي را كادر فني به وجود بياورد، به همين خاطر اگر اجازه بدهيد مي*خواهيم اين خبر را اعلام كنيم.» در ميانه*هاي صحبت كفاشيان، دايي كه در جريان خبرهاي رسانه*هاي نزديك به دولت قرار گرفته رو به كفاشيان مي*گويد: «آقاي كفاشيان بياييد روراست باشيد. من كه مي*دانم اين تصميم هيات رييسه فدراسيون نيست. شما ديشب مثلا از تيم ملي حمايت كرديد. اين نظر شما نيست. اين تصميمي است كه جاهاي ديگر براي شما گرفته*اند.»

٥- سه شنبه ١١/١/٨٨ ساعت ١٢ محمد علي آبادي با دايي تماس مي*گيرد. دايي معمولا شماره**هايي كه نمي*شناسد را جواب نمي*دهد. اين بار هم رفتار او مانند قبل است اما وقتي علي آبادي چند بار تماس مي*گيرد دكمه سبز گوشي*اش را فشار مي*دهد. آن طرف خط علي آبادي است. رييس سازمان به دايي مي*گويد كه مي*خواهد او را همين الان ببيند كه جواب دايي ساده است: «من الان در مغاره هستم و نمي*توانم بيايم.» علي آبادي مي*گويد كه مي*خواهد او را براي جلسه مهمي به جايي ببرد كه جواب دايي تندتر از جمله اول اوست.

٦- دايي اين روزها زندگي جديدي را آغاز كرده. تعدادي از دوستانش مي*گويند كه دايي روزي پرقدرت*تر از گذشته بر مي*گردد، اما آن روز زماني خواهد بود كه تغييراتي اساسي در مديريت سازمان تربيت بدني به وجود آمده باشد اما بعضي ديگر از دوستانش مي*گويند كه بعيد نيست، دايي براي هميشه از ايران برود. البته اين روزها دايي در تهران و در فروشگاه مركزي "دايي" روزهاي بي فوتبالي را مي*گذارند. روزهايي كه شايد براي اولين بار طولاني*تر از هميشه باشد. اين بار جدايي مردي كه قرار بود قيصر فوتبال ايران باشد اما با تصميمي اشتباه "مرد سوخته" لقب گرفت، به احتمال خيلي طولاني*تر از قبل خواهد بود. شهريار، قيصر يا هر چه ديگر كه او را صدا زديم اين روز*ها بي*معني است. او با تصميم اشتباه فدراسيون و سازمان تربيت بدني و جاه *طلبي*هاي خودش به تيم ملي آمد و خيلي زود و قبل از رسيدن به آرزوهايش از دور خارج شد.
روايت تازه از بركناري علي دايي
روايت تازه از بركناري علي دايي
مشاهده ادامه مطلب روايت تازه از بركناري علي دايي
تاريخ: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ ساعت: ۱۱:۵۰:۴۳  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده:

  ورونيكاتصميم ميگيردبميرد(فصل17و18)

ورونيكاتصميم ميگيردبميرد(فصل17و18)

 

ورونيكا لحظه اي از نواختن دست كشيد و در باغ به ماري نگاه كرد. در هواي سرد شب ژاكت نازكي بر تن داشت آيا مي خواست بميرد؟

" نه من بودم كه مي خواستم بميرم."

به طرف پيانو بازگشت. در واپسين روزهاي زندگي اش سرانجام به روياي بزرگش پي برده بود: نواختن با دل و جان تا حدي كه مي خواست و تا زماني كه تمايل به اين كار داشت. برايش اهميتي نداشت كه تنها شنونده اش يك مرد جوان اسكيزوفرنيك است به نظر مي آمد كه او موسيقي را درك مي كند و اين مسئله مهم بود.

 

ماري هيچ گاه نخواسته بود خودكشي كند. بر عكس پنج سال قبل در همان سينمايي كه اينك به آنجا مي رفت با وحشت فيلمي را در مورد فقر در السالوادور تماشا كرد و به اهميت زندگي اش انديشيد. در آن زمان _بچه هايش بزرگ شده بودند و در حرفه شان مشغول به كار بودند_ تصميم گرفت شغل خسته كننده و پايان ناپذير وكالت را كنار بگذارد تا بقيه روزهايش را وقف كار در موسسه اي بشر دوستانه بكند. در تمام مدت شايعات جنگ داخلي در كشور شدت مي گرفت ولي ماري آنها را باور نمي كرد. غير ممكن بود كه در اواخر قرن بيستم جامعه ي اروپا اجازه ي برپايي جنگ جديدي را در كنار دروازه هايش بدهد.

 

با اين حال در ان طرف دنيا مصيبت كم نبود و يكي از آن مصيبت ها مربوط به السالوادور بود كه كودكان گرسنه اش مجبور بودند در خيابان ها زندگي كنند و به فحشإ دست بزنند.

ماري به شوهرش كه كنارش نشسته بود گفت:" وحشتناك است." شوهر ماري با حالت تاييد سرش را تكان داد.

مدت ها بود كه ماري تصميم خودش را به تاخير انداخته بود ولي شايد اينك زمان صحبت با شوهرش فرا رسيده بود. آن ها صاحب تمام چيزهاي خوبي بودند كه احتمالا زندگي مي توانست عرضه كند: خانه٬ كار٬ فرزندان خوب٬ رفاه نسبي٬ سرگرمي هاي مورد علاقه شان و فرهنگ.

چرا نبايد براي تنوع هم كه شده كاري براي ديگران انجام دهند؟

ماري با صليب سرخ تماس هايي داشت و مي دانست آن ها در بسياري از نقاط دنيا به داوطلباني نياز دارند.

او از سر و كار داشتن با تشريفات اداري و دادخواهي ها خسته شده بود. نمي توانست به مردمي كمك كند كه سال هاي عمرشان را صرف رفع مشكلاتي كرده بودند كه خودشان به وجود نياورده اند. با اين وجود اگر با صليب سرخ كار مي كرد مي توانست نتايج فوري كارهايش را ببيند. تصميم گرفت پس از خارج شدن از سينما شوهرش را به صرف قهوه اي دعوت كند تا در اين مورد با او حرف بزند.

درست هنگامي كه نماينده ي رسمي السالوادور روي پرده ي سينما ظاهر شد تا براي برخي از بي عدالتي هاي جديد عذري كسالت آور بياورد ناگهان متوجه شد قلبش تند تر مي تپد.

با خود گفت مسئله اي نيست. شايد هواي سنگين سينما او را گرفته بود اگر اين حالتش ادامه پيدا مي كرد به سالن سينما مي رفت تا هوايي تازه كند.

اما حوادث با سرعت راه خود را مي پيمودند شدت تپش قلبش تند تر و تند تر شد و عرقي سرد روي بدنش نشست.

ترسيد و سعي كرد روي فيلم تمركز پيدا كند تا هر گونه افكار منفي را از خود دور سازد ولي متوجه شد كه ديگر نمي تواند وقايع روي پرده ي سينما را دنبال كند. ماري مي توانست تصاوير و زير نويس هاي فيلم را ببيند ولي به نظر مي آمد وارد واقعيتي كاملا متفاوت شده كه همه چيز پيرامونش به نظر غريب و خارج از نظم و ترتيب مي آمد گويي در دنيايي رخ مي دادند كه براي او ناآشنا بود.

به شوهرش گفت:" حالم خوب نيست."

ماري سعي كرد تا جايي كه مي تواند اين جمله را دير تر بر زبان بياورد چون مفهومش اين بود كه مسئله اي وجود دارد ولي ديگر نمي توانست تحمل كند.

شوهرش گفت:" بهتر است بيرون برويم."

هنگامي كه دست ماري را گرفت تا سر پا بايستد متوجه شد دستش كاملا يخ است.

" فكر نمي كنم ديگر بتوانم تحمل كنم خواهش مي كنم بگو چه بلايي دارد بر سر من مي آيد؟"

شوهرش هم ترسيد. عرق از صورت ماري سرازير بود و نور عجيبي در چشمانش ديده مي شد.

" آرام باش. الآن بيرون مي روم و يك دكتر خبر مي كنم."

ماري در چنگال نا اميدي اسير شد. آنچه شوهرش گفت كاملا مفهوم داشت ولي همه چيز_سينما٬ محيط نيمه تاريك٬ مردمي كه گوش تا گوش نشسته بودند و به صحنه ي درخشان سينما خيره شده بودند_به نظر تهديد كننده مي آمدند. مطمئن بود زنده است حتي مي توانست حيات پيرامونش را مانند ماده اي جامد لمس كند و تا به حال چنين اتفاقي براي او نيفتاده بود.

"به هيچ وجه من را تنها نگذار. الان بلند مي شوم و با تو بيرون مي آيم فقط آهسته تر."

آن ها از مردمي كه در همان رديف نشسته بودند عذرخواهي كردند و به طرف درخروجي كه در انتهاي سالن بود به راه افتادند. اينك قلب ماري با شدت مي تپيد و او مطمئن بود كاملا مطمئن بود كه هيچ گاه نخواهد توانست از آنجابيرون برود. هر تلاشي كه مي كرد هر حركتي كه انجام مي داد_يك پايش را جلوي پاي ديگرش مي گذاشت عذرخواهي مي كرد٬ دست شوهرش را مي گرفت نفس نفس مي زد_به شكل وحشتناكي به نظرش هوشيارانه و ارادي مي آمد.

تا به حال در زندگي اش اين قدر وحشت نكرده بود.

"همين حالا توي اين سينما مي ميرم."

و او متقاعد شده بود كه مي داند چه اتفاقي مي افتد چون سال ها قبل يكي از دوستانش در اثر پارگي آنوريسم در سينمايي مرده بود.

آنوريسم مانند بمب ساعتي است. رگ هايي واريسي نازكي در امتداد شريان ها به وجود مي آيند و ممكن است در طول زندگي بدون اينكه كسي به آن ها پي ببرد همان جا باقي بمانند.

ممكن است كسي نداند آنوريسم دارد تا اينكه به طور اتفاقي به آن پي مي برد. به عنوان مثال ممكن است زماني به وجود آن پي ببرد كه به دلايل ديگري اسكن مغزي انجام داده يا اينكه زماني مطلع شود كه عملا رگ ها پاره مي شوند و خونريزي به وجود مي آيد و شخص بلافاصله دچار اغمايي مي شود كه اندكي پس از آن با مرگ همراه است.

هنگامي كه در راهروي سينماي تاريك راه مي رفت به ياد دوستي كه از دست داده بود افتاد. عجيب ترين مسئله در مورد او اثري بود كه پارگي آنوريسم روي هوشياري اش داشت به نطر مي آمد به سياره اي ديگر منتقل شده و گويي هر شيٕ آشنايي را براي نخستين بار مي ديد.

 

و سپس آن ترس وحشت آور و غير قابل توصيف خودنمايي كرد وحشتي مطلق از تنها ماندن در سياره اي ديگر. مرگ.

" ديگر نبايد فكر كنم. وانمود كنم همه چيز رو به راه است و بعد هم همه چيز رو به راه مي شود."

ماري سعي كرد طبيعي رفتار كند و براي چند لحظه آن حالت غريب كاهش يافت. دو دقيقه اي كه بين اولين احساس تپش قلب و رسيدن به در خروجي با شوهرش سپري شد هولناك ترين دو دقيقه زندگي اش محسوب مي شد.

هنگامي كه به سالن انتظار كاملا روشن سينما رسيدند گويي همه چيز دوباره از ابتدا آغاز شد. رنگ ها تند و زننده بودند صداهاي خيابان از همه طرف به او هجوم مي آوردند و همه چيز به نظر كاملا غير حقيقي مي آمد. براي نخستين بار متوجه ي پاره اي از جزئيات شد مانند وضوح در بينايي كه تنها قسمت كوچكي را كه به آن چشم مي دوزيم شامل مي شود و در همان حال به بقيه ي نقاط هيچ تمركزي نداريم.

باز هم بود او مي دانست هر چه را در اطرافش مي بيند در نتيجه ي محرك هاي الكتريكي داخل مغزش است كه با استغاده از محرك هاي نور از عضوي ژلاتيني مانند به نام چشم مي گذرند.

نه بايد از فكر كردن دست مي كشيد چون در غير اين صورت ديوانه مي شد.

پس از آن ترسش از آنوريسم فروكش كرد او موفق شد از سينما خارج شود و همچنان زنده بود. از طرفي دوستش كه مرده بود حي نتوانسته بود از روي صندلي اش بلند شود.

شوهر ماري كه صورت رنگ پريده و لب هاي بي خ.ون او را ديد گفت:"يك آمبولانس خبر مي كنم."

در حالي كه ماري صداي خارج شدن كلمات را از دهانش مي شنيد و ارتعاشات تارهاي صوتي اش را حس مي كرد گفت:"يك تاكسي خبر كن."

رفتن به بيمارستان مفهومش پذيرش بيماري اش بود و ماري تصميم داشت منتهاي تلاشش را بكند تا همه چيز به حالت عادي بازگردد.

آن ها سالن انتظار سينما را ترك كردند و به نظر آمد كه هواي سرد يخ زده اثري مثبت بر جاي گذاشت ماري توانست كمي به خودش مسلط شود با اين وجود آن احساس ترس و وحشت وصف ناپذير همچنان پابرجا بود. در حالي كه شوهرش با نااميدي به دنبال يافتن يك تاكسي بود كه در آن ساعت از روز كمياب بود ماري روي جدول خيابان نشست و سعي كرد به اطرافش نگاه نكند:بچه ها بازي مي كردند اتوبوس ها مي گذشتند صداي آهنگي از بازار مكاره اي در همان نزديكي ها شنيده مي شد و همه ي اين ها به نظرش كاملا دور از واقعيت ترسناك و بيگانه بودند.

سرانجام تاكسي اي نمايان شد.

در حالي كه شوهر ماري به او كمك مي كرد سوار تاكسي شود به راننده گفت:"به بيمارستان برو."

ماري گفت:"خواهش مي كنم بهتر است به خانه برويم."

او نمي خواست در مكان هاي عجيب ديگري حضور يابد. نااميدانه به دنبال چيزهاي آشنا و عادي بود تا ترسي را كه احساس مي كرد از او دور سازند.

در حالي كه تاكسي به طرف خانه شان مي رفت شدت تپش قلبش كاهش يافت و دماي بدنش به تدريج به حالت عادي بازگشت.

به شوهرش گفت:"حالم دارد بهتر مي شود. حتما چيزي خورده ام كه به من نساخته."

هنگامي كه به خانه رسيدند دنيا دوباره به نظرش چنان آمد كه در دوران كودكي اش بود. وقتي ديد شوهرش به طرف تلفن مي رود از او پزسيد مي خواهد چه كار بكند.

" مي خوالهم با يك پزشك تماس بگيرم."

"احتياجي نيست. نگاه كن حالم خوب است."

خون به گونه هايش باز گشته بود قلبش به حالت طبيعي كار مي كرد و آن وحشت غير قابل كنترل نال پديد شده بود.

ماري آن شب را به خوبي خوابيد و وقتي بيدار شد به اين نتيجه رسيد كه

كسي در قهو ه اي كه قبل از رفتن به سينما نوشيده بودند دارويي ريخته است.

شوخي خطرناكي بودو ماري كاملا آماده بودكه اواخر بعد از ظهر به دادستان تلفن بزند و بعد به بار برود تاكسي را كه مسئول اين كار بود پيدا كند.

سر كارش رفت چند پرونده ي دادخواهي را مطالعه كرد و سعي كرد خودش را با كارهاي مختلف ديگري مشغول كند چون ماجراي روز گذشته اثري از ترس بر جاي گذاشته بود و او مي خواست به خودش ثابت كند دوباره چنين اتفاقي نخواهد افتاد.

با يكي از همكارانش در مورد فيلم مربوط به السالوادور صحبت كرد و به شكلي گذرا به او اشاره كرد كه از انجام كارهاي هميشگي و روزمره اش خسته شده است.

"شايد وقت بازنشستگي ام رسيده."

همكارش گفت:"تو يكي از بهترين وكلاي ماهستي. در ضمن وكالت يكي از معدود حرفه هايي است كه افزايش سن به نفع آدم است. بهتر نيست به يك تعطيلات طولاني بروي ؟ مطمئنم كه پس از آن با انرژي تازه اي مشغول به كار خواهي شد."

"من مي خواهم در زندگي ام كار كاملا متفاوتي انجام بدهم. مي خواهم ماجرايي را پشت سر بگذارم به ديگران كمك كنم و كاري بكنم كه تا به حال نكرده ام."

صحبتشان همان جا پايان پذيرفت. ماري به ميدان رفت به رستوراني گران تر از جايي كه هميشه ناهار مي خورد رفت و زود به دفتر بازگشت.

و آن لحظه آغازي بود براي كناره گيري اش.

بقيه ي كارمندان هنوز بازنگشته بودند و ماري اين فرصت را يافت تا نگاهي به پرونده هايي كه روي ميزش بود بيندازد. كشوي ميزش را بيرون كشيد تا قلمي را كه هميشه آن جا مي گذاشت بردارد ولي نتوانست آن را پيدا كند. براي لحظه اي به اين فكر افتاد كه نگذاشتن قلم در جاي هميشگي اش به دليل اين بود كه شايد رفتارش عجيب شده است.

همين فكر كافي بود تا دوباره قلبش به تش بيفتد و وحشت شب پيش با قدرت هر چه تمام تر در وجودش رخنه كند.

ماري خشكش زد. نور آفتاب از پشت پنجره ها به داخل مي تابيد و حالتي درخشان تر و سلطه جويانه تر به هر آنچه در اطرافش بود مي داد. دوباره احساس كرد ممكن است هر لحظه بميرد. همه جيز بسيار بيگانه و غريب بود در آن دفتر چه مي كرد؟

"خدايا هر چند به تو ايمان ندارم ولي كمكم كن."

و دوباره عرق سردي بدنش را فرا گرفت و متوجه شد نمي تواند ترسش را مهار كند. اگر كسي در آن لحظه به اتاق مي آمد متوجه ي چشمان وحشت زده اش مي شد و او خودش را مي باخت.

"هواي سرد."

شب گذشته هواي سرد باعث شده بود حالش بهتر شود ولي چه طور مي توانست خودش را به خيابان برساند؟ يك بار ديگر متوجه ي تمام جزئياتي شد كه برايش اتفاق مي افتاد_به نفس نفس افتادن(گاهي احساس مي كرد هيچ كوشش خاصي براي دم و بازدم انجام نمي دهد و بدنش قادر نيست اين كار را به تنهايي انجام دهد) حركات سرش(تصاوير چنان جلوي ديدگانش خودنمايي مي كردند كه گويي دوربين هاي تلويزيوني داخل سرش در حال حركتند) تپش قلبش كه تند و تند تر مي شد و بدنش كه در زير دوشي از عرقي سرد و چسبنده قرار داشت.

و سپس وحشت ترسي مخوف و غير قابل وصف از انجام هر كاري از برداشتن هر گامي و از دور شدن از صندلي اي كه رويش نشسته بود وجودش را فرا گرفت.

" خوب مي شوم."

آخرين بار هم حالش خوب شده بود ولي حالا كه سركارش بود چه كار مي توانست بكند؟ به ساعت نگاه كرد. به نظرش مي آمد دستگاه پوچي است با دو سوزن كه حول محوري مشترك مي چرخند و اندازه گيري زماني را نشان مي دهند كه تا به حال كسي آن را توصيف نكرده است:چرا آن را به دوازده ساعت تقسيم كرده اند و نه ده ساعت٬ آيا مانند همه ي مقياس هاي اندازه گيري است؟

" نبايد به اين مسائل فكر كنم باعث مي شود ديوانه شوم."

" ديوانه. شايد اين لغت صحيحي بود از آنچه داشت بر سرش مي آمد. با عزمي راسخ روي پاهايش ايستاد و به طرف دستشويي رفت. خوشبختانه نوز كسي در دفتر نبود و در مدت يك دقيقه كه به نظرش تا ابديت طول كشيد موفق شد خودش را به دستشويي برساند. به صورتش آب زد و آن احساس غريب كاهش يافت ولي ترس همچنان باقي بود."

به خاطر آورد كه روز پيش كل ماجرا نيم ساعت طول كشيده بود. در يكي از دستشويي ها را قفل كرد روي سكوي توالت نشست و سرش را روي زانوهايش گذاشت. اما ان حالت فقط باعث شد صداي ضربان قلبش تقويت شود و ماري بلافاصله دوباره بلند شد.

" حالم خوب مي شود."

آنجا ايستاد و انديشيد ديگر نمي داند كيست و با نااميدي خودش را باخته است. صداي مردم را مي شنيد كه به درون دستشويي ها مي رفتند٬ خارج مي شدند شير هاي آب باز و بسته مي شدند و صحبت هاي بي مفهومي كه در مورد موضوعاتي پيش و پا افتاده رد و بدل مي شد به گوشش مي رسيد. شخصي بيشتر از يك بار سعي كرد در دستشويي را كه او درونش بود باز كند ولي ماري زير لب چيزي گفت و او هم از پافشاري دست كشيد. صداي تخليه ي توالت ها در نظرش مانند قدرت طبيعي دهشتناكي بود كه مي توانست ساختماني را ويران كند و همه ي ساكنان آن را به قعر جهنم بكشاند.

اما چنان كه پيش بيني كرده بود ترس از ميان رفت و ضربان قلبش به حالت طبيعي بازگشت. جاي شكرش باقي بود كه منشي اش به حدي بي كفايت بود كه حتي متوجه ي غيبت او نشد چه در غير اين صورت تمام كارمندان دفتر٬ خودشان را به دستشويي مي رساندند تا از حال او خبردار شوند.

هنگامي كه متوجه شد كنترلش را دوباره بازيافته در اتاقك دستشويي را باز كرد دوباره چنديد بار به صورتش آب زد و به دفتر بازگشت.

يكي از كارآموزان گفت:"اصلا آرايش نداريد مي خواهيد لوازم آرايشم را به شما قرض بدهم؟"

ماري حتي براي پاسخ خودش را به زحمت نينداخت. به دفتر رفت كيف و لوازم شخصي اش را برداشت و به منشي اش گفت كه بقيه ي روز را در خانه اش مس گذراند.

منشي اش معترضانه گفت:"ولي شما قرار ملاقات هاي زيادي داريد."

" تو دستور نمي دهي دستورات را اجرا مي كني. همان كاري را كه گفتم انجام بده و قرار ملاقات ها را لغو كن."

منشي به زني كه حدود سه سال با او كار مي كرد خيره شد. هيچ گاه چنين تند با او برخورد نكرده بود. بدون شك مشكلي جدي داشت. شايد كسي به او گفته بود كه شوهرش با معشوقه اش در خانه است و او مي خواست مچ آن ها را در حال ارتكاب جرم بگيرد.

دختر با خود گفت:" او وكيل زبر دستي است مي داند چه كار مي كند."

بدون شك فردا مي آمد و از منشي اش عذر خواهي مي كرد.

فردايي در كار نبود. آن شب ماري با شوهرش به طور مفصل صحبت كرد و تمام حالاتش را براي او توصيف كرد. آن ها هم به اين نتيجه رسيدند كه تپش قلب٬ عرق هاي سرد٬ ناراحتي از احساس جابجايي٬ ضعف و فقدان اختيار كلا در يك كلمه خلاصه مي شوند: ترس.

 

زن و شوهر با هم به فكر فرو رفتند تا از ماجرا سر در بياورند. شوهر انديشيد ممكن است تومور مغزي باشد ولي حرفي نزد. ماري هم انديشيد شايد به دليل حادثه ي ناگواري كه قرار است بيفتد به دلشوره افتاده ولي او هم انديشه اش را بر زبان نياورد. آن ها سعي كردند مانند انسان هاي منطقي عاقل و بالغ زمينه اي مشترك براي صحبت بيايند.

"شايد بهتر باشد چند آزمايش بدهي."

ماري اين پيشنهاد را پذيرفت به اين شرط كه هيچ كس حتي بچه ها از موضوع مطلع نشوند.

روز بعد از دفتر درخواست كرد مرخصي بدون حقوقي به مدت سي روز به او بدهند. شوهرش به اين فكر افتاد كه او را بهع اتريش ببرد كه متخصصين برجسته اي در زمينه اختلالات مغز داشت ولي ماري حاضر نبود خانه را ترك كند تعداد حملات و زمان پايان يافتن آن ها بيشتر شده بود.

ماري به سختي و با خوردن قرص هاي آرام بخش توانست با شوهرش خودش را به يكي از بيمارستان هاي ليوبليانا برساند. در آنجا آزمايشات متعددي بر روي او انجام شد هيچ مورد غير طبيعي اي وجود نداشت حتي از آنوريسم هم خبري نبود و اين مسئله تا آخر عمر به ماري آرامش خاطر مي داد.

با اين وجود حملات ترس همچنان ادامه داشت.

در حالي كه شوهرش خريد خانه را به عهده داشت و آشپزي مي كرد ماري هر روز با وسواس خانه را تميز مي كرد تا فقط فكرش را به مسائل ديگر متمركز كند.شروع به خواندن كتاب هاي روانپزشكي اي كرد كه مي توانست ادامه پيدا كند ولي بلافاصله آن ها را كنار مي گذاشت چون به نظرش مي آمد ناراحتي اش در هر يك از بيماري هايي كه در كتاب توصيف شده بود وجود داشت.

بدترين مسدله اين بود كه هر چند ديگر حملات برايش تازگي نداشت ولي همچنان همان ترس شديد و احساس بيگانگي نسبت به واقعيت و همان فقدان عدم اختيار در او وجود داشت. به علاوه نسبت به شوهرش احساس گناه مي كرد چون مجبور بود علاوه بر رفتن به سر كار به كارهاي خانه هم برسد به استثناي تميز كردن خانه.

با گذشت زمان و بهبود نيافتن اوضاع ماري دچار آزردگي شديدي شد. كوچكترين مسئله تعادلش را بر هم مي زد داد و بي داد راه مي انداخت و بعد گريه هاي هيستريك سر مي داد.

هنگامي كه مرخصي سي روزه ي ماري به پايان رسيد يكي از همكارانش به خانه ي آن ها رفت. او هر روز تلفن مي زد ولي ماري يا جواب نمي داد و يا از شوهرش مي خواست به او بگويد سرش شلوغ است. آن بعد از ظهر همكارش بدون اطلاع قبلي بيرون در ايستاد و آن قدر زنگ زد تا سرانجام ماري در را باز كرد.

آن روز ماري صبح آرامي را گذرانيده بود. چاي درست كرد و درباره ي دفتر با هم حرف زدند و همكارش از او پرسيد چه وقت به سر كارش باز مي گردد.

" هيچ وقت."

همكارش به ياد صحبتي افتاد كه درباره ي السالوادور با هم داشتند.

بدون اينكه هيچ نشاني از خصومت در صدايش باشد گفت:" تو هميشه سخت كار كرده اي و حق داري هر كاري مي خواهي انجام دهي. ولي من فكر مي كنم در چنين مواردي كار بهترين راه علاج است. به مسافرت برو دنيا را ببين به هر جايي كه فكر مي كني ممكن است مثمر ثمر باشي برو ولي در دفتر ما هميشه به رويت باز است."

هنگامي كه ماري حرف هاي او را شنيد گريه كرد كاري كه اينك به راحتي و اغلب اوقات انجام مي داد.

همكارش منتظر ماند تا ماري آرام شود. مانند يك وكيل خوب سوالي نكرد مي دانست اگر سكوت كند شانس بيشتري براي پاسخ گرفتن دارد تا اينكه بخواهد مستقيما سوال كند.

و چنين هم شد. ماري تمام ماجرا را براي او تعريف كرد از آنچه در سينما برايش رخ داده بود تا آخرين دعواهاي جنون آميزش با شوهرش كه حامي او بود.

ماري گفت:"من ديوانه ام."

همكارش با حالتي كه از همه چيز مطلع است و با احساسي واقعي در صدايش پاسخ داد:"احتمال دارد. در اين صورت دو انتخاب داري:يا معالجه بشوي و يا اينكه همچنان بيمار باقي بماني."

" اين حالت من هيچ در ماني ندارد. من هنوز روي تمام قوه ي ذهني ام تسلط دارم و نگران شده ام چون اين وضعيت مدت زيادي طول كشيده است. هيچ يك از علايم كلاسيك ديوانگي مثل دور شدن از واقعيت لا قيدي يا پرخاشگري غير قابل كنترل را ندارم فقط مي ترسم."

"اين حرفي است كه تمام ديوانه ها مي زنند مي گويند كاملا عادي هستند."

مشاهده ادامه مطلب ورونيكاتصميم ميگيردبميرد(فصل17و18)

تاريخ: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ ساعت: ۱۱:۵۰:۴۳  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده:

  مصاحبه با حميد ابراهيمي

مصاحبه با حميد ابراهيمي

كم فروشي نمي‌كنمحميد ابراهيمي در آثار مختلف تلويزيوني همچون مثل هيچكس، صاحبدلان، گاوصندوق و... بازي كرده است. او در سريال تلويزيوني يه تيكه زمين نقش حامد پسر دوم حاج حيدر را بازي مي‌كند.

حامد فردي است كه به خاطر بلند‌پروازي‌هايش دچار يك اشتباه مي‌شود و همين اشتباه تمام خانواده را به دردسر مي‌اندازد.

به همين بهانه با حميد ابراهيمي درباره سريال يك تيكه زمين صحبت كرديم.

شما جزو تئاتري‌هايي هستيد كه به تلويزيون آمديد و تئاتر را هم رها نكرديد. اين هنر چه ويژگي‌اي دارد كه باعث شده دغدغه‌ هميشه‌تان باشد؟

اين مساله مثل اين مي‌ماند كه من به خاطر مستقل شدنم به پدر و مادرم سر نزنم. مسلما اين كار اشتباه است. تئاتر هميشه براي من مهم بوده و به آن علاقه‌مند هستم و نمي‌توانم آن را رها كنم. از زماني كه به كانون رفتم در تئاتر مشغول بودم، حتي در دوران تحصيلم در دبيرستان هم تئاتر بازي مي‌كردم. تئاتر خانه اول من است. به همين دليل به اين حرفه علاقه خاصي دارم.

معمولا بازيگران تئاتر بعد از اين‌كه در كار تصوير موفق مي‌شوند، شهرت وسوسه‌شان مي‌كند، شما با اين قضيه چگونه كنار آمديد؟

اقتصاد بزرگ‌ترين مساله‌اي است كه در تئاتر مطرح مي‌شود. مگر در طول سال چند تئاتر خوب روي صحنه مي‌رود؟ برخي سطح توقع‌شان بالاست اما من سطح توقعم پايين است. هميشه در زندگي تلاش كرده‌ام با حداقل‌ها بسازم.

شما در سريال يه تيكه زمين نقش حامد را بازي مي‌كنيد. قبلا هم در سريال مثل هيچ‌كس تجربه بازي در فيلمنامه‌ محلوجيان را داشتيد. آيا همين آشنايي باعث شد تا بازي در اين سريال را بپذيريد؟

نه، عوامل بسياري در انتخابم موثر است. من در تئاتر با خيلي از دوستانم صميمي هستم اما تا زماني كه متن را به من ندهند، كاري را قبول نمي‌كنم. وقتي فيلمنامه يه‌تيكه‌زمين را خواندم، هنگام بازنويسي با خسرو نقيبي صحبت كردم. نظراتم را به او دادم كه برخي از آنها اعمال شد و بعضي‌ها نه.

يكي از دلايلم براي پذيرش بازي در سريال يه تيكه زمين، چند بعدي بودن شخصيت حامد است. سعي كردم اين نقش را خوب بازي كنم. من مخالف برخي نظرات هستم كه مي‌گويند حامد نقش منفي قصه است. او اصلا منفي نيست، بلكه در مقطعي از زندگي‌اش مثل بقيه آدم‌ها راه را به اشتباه مي‌رود.

ولي نقش حامد در يه تيكه زمين به نقش محمدباقر سريال مثل هيچكس خيلي شباهت دارد. فكر نمي‌كرديد مي‌خواهيد يك نقش تكراري را بازي كنيد. در مثل هيچكس هم نقش پسر دوم خانواده را به عهده داشتيد كه گول حرف‌هاي يك نفر را مي‌خورد و به اختلاف در خانواده منجر مي‌شود؟

من تلاش كردم بازي‌ام نسبت به سريال مثل هيچكس رنگ و لعاب ديگري داشته باشد. اصلا به لحاظ بازي قابل مقايسه نيست. مثل اين مي‌ماند كه ما دو همسايه داريم كه دو تا پسر دارند كه حرفه‌شان مكانيكي است و هر دو سر به هوا هستند. مسلما با اين خصوصيت كلي هر كدام در جزئيات با يكديگر تفاوت دارند. حال اين مساله هم در سريال‌ها اتفاق مي‌افتد.

يعني برايتان اهميت ندارد نقشي را بازي كنيد كه ويژگي‌هاي ديگري داشته تا برايتان جذابيت داشته باشد؟

مگر ما چند تا فيلمنامه متفاوت در تلويزيون داريم كه بتوانيم از ميان آنها نقش‌هاي مختلف را بازي كنيم. نمونه شخصيت حامد بارها در سريال‌هاي تلويزيوني به تصوير كشيده شده است. از سريال خط قرمز قاسم جعفري بگيريد تا به الان.

متاسفانه ضعف‌هاي زيادي در فيلمنامه داريم و ما مجبور هستيم از ميان بد و بدتر يكي را به ناچار انتخاب كنيم. به همين دليل از ميان ده پيشنهادي كه مي‌شود، تلاش مي‌كنيم يكي را كه بهتر از بقيه است، گزينش كنيم.

در مجموع قبول ندارم شخصيت‌هاي حامد و محمدباقر مثل هم هستند. هر كدام از آنها انگيزه‌هايشان فرق مي‌كرد. محمدباقر فكر مي‌كرد برادرش حق‌اش را خورده و تلاش مي‌كرد حق‌اش را بگيرد اما انگيزه حامد فرق مي‌كند.

هميشه سعي مي‌كنم نقشي را كه به من سپرده مي‌شود بخوبي بازي كنم، تعهد اخلاقي نسبت به نقش دارم و هرگز كم‌فروشي نمي‌كنم. در واقع به‌گونه‌اي بازي مي‌كنم كه ما به ازاي آن در جامعه وجود داشته باشد.

آيا كرمپور به عنوان كارگردان در سريال يك تيكه زمين اين شرايط را برايتان فراهم كرد تا بتوانيد براحتي نقش را ايفا كنيد و هر جا كه لازم باشد در هنگام بازي بداهه داشته باشيد؟

روز اول و دوم كمي نگران بودم، چون من و او هر كدام خصوصيات اخلاقي و كاري خود را داريم و از سوي ديگر تا به حال هم با او كار نكرده بودم؛ اما از روز سوم ديدم كه او دستم را باز گذاشت و براي اجراي نقش حامد هيچ مشكلي نداشتم، حتي تشويقم هم مي‌كرد. معتقدم او كارگردان بادانش و باسوادي است و من از كار كردن با او لذت بردم.

در حال حاضر مشغول چه كاري هستيد؟

بازي‌ام در سري دوم هوش سياه تمام شده است. در 11 قسمت اين سريال نقش داريوش را بازي كردم كه در زندان است. مخاطبان مي‌توانند يك نقش متفاوت از من در اين سريال ببينند. در يكي از اپيزودهاي پيدا و پنهان آرش معيريان هم بازي كردم.




مصاحبه با حميد ابراهيمي
مصاحبه با حميد ابراهيمي
مشاهده ادامه مطلب مصاحبه با حميد ابراهيمي
تاريخ: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ ساعت: ۱۱:۵۰:۴۳  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده:

  عكس هاي جديد بازيگران با همسرانشان

عكس هاي جديد بازيگران با همسرانشان

پويا اميني و همسرش+ پسرش

سحر ولدبيگي و همسرش نيما فلاح

مهدي پاكدل و همسرش بهنوش طباطبايي

مهدي هاشمي و همسرش گلاب ادينه + دخترش نورا هاشمي

مجيد ياسر و همسرش مهشيد حبيبي

فلور نظري و همسرش

افشين كتانچي و همسرش

رويا تيموريان و همسرش مسعود رايگان



عكس هاي جديد بازيگران با همسرانشان
عكس هاي جديد بازيگران با همسرانشان
مشاهده ادامه مطلب عكس هاي جديد بازيگران با همسرانشان
تاريخ: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ ساعت: ۱۱:۵۰:۴۳  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده:

  رمان همخونه(65 تا 74)

رمان همخونه(65 تا 74)

فصل 63
دخترها مشغول چيدن بودند.
ليدا گفت يلدا جون . من فكر كردم قراره كاميون بياد كه اين همه طولش دادي.اين چند تا كارتن رو هم كه همينطوري
ميشد بياري.
فرناز گفت فضولي نكن.
نرگس گفت يلدا يك چيزي تنت كن. داري ميلرزي.
باشه ...باشه. حالا شما فعلا بيايد چند تا چايي بخوريم تا كمي گرم بشيم. ليدا ببين چرا شوفاژ سرده؟
آنها حسابي مشغول بودند. شايد هم وانمود ميكردند كه خوشحال و خندان سرشان بكار گرم است.
ساسان پشت در بود. يلدا را صدا كرد و گفت يلدا خانم الان شوفاژها گرم ميشن. لطفا بياين غذاها رو بگيرين.
آنروز همه ناهار ميهمان ساسان بودند. ليدا دختر شوخ طبع و خوشي بود و مدام سر به سر ساسان ميگذاشت.
ساسان هم سرخ ميشد. تا عصر همه چيز آماده و چيده شده بود. آنها فقط دو اتاق و آشپزخانه داشتند.
خانه ي كوچك و دنجي بود . اما به محض رفتن فرناز و نرگس يلدا احساس دلتنگي كرد . ليدا هنوز مشغول چيدن
كمدش بود و عكسهاي مختلف از هنرپيشه هاي ايراني و خارجي را به كمدش ميچسباند.
يلدا به اتاقش رفت. فرناز برايش فرش آورده بود و يك دست رختخواب. نرگس هم آيينه ي بزرگ همراه دو قفسه ي
فلزي براي گذاشتن كتابهايش آورده بود.
غروب شده بود و اين اولين غروب تنهايي او بعد از مدتها بود و چه سخت بود و چه افسرده و گريان.
دلش بشدت ميتپيد. گويي از همان لحظه دلش براي ديدن شهاب تنگ شده بود. با خود گفت من چيكار كردم؟
الان شهاب ميره خونه و ميبينه من نيستم. شايد نگران بشه. اينطوري ديگه هيچوقت نميتونم ببينمش. هيچ اميدي نيست .
حتي ساعت كلاسهام رو عوض كردم . خدايا چه زندگي نكبتي. نه نميتونم . بايد قبل از اومدن شهاب برم خونه.
بايد همه چيز رو بهش بگم.
شور و ولوله اي در درونش جوشيد. كه ناخواسته به سوي درهدايتش كرد. خودش را در آيينه ديد. جلو رفت و بصورت
تكيده اش خيره شد.بياد انگشتري كه در دست شهاب ديده بود افتاد .اشك صورتش را پاك كرد و بخود گفت تو بهترين
كار رو كردي. بايد فراموشش كني . مقاومت كن . مقاومت كن. تو ميتوني . شهاب رو فراموش ميكنم. شهاب...
و باز از يادآوري نامش كه چون شهاب آسماني آتش به قلبش ميزد. گريه اش گرفت. جلوي آيينه زانو زد و صورتش
را پنهان كرد و طوري به هق هق افتاد كه ليدا سراسيمه خود را به او رساند.
ساعت 8 شب بود. شهاب پله ها را دو تا يكي ميكرد. خسته و كلافه بود. دلش ميخواست زودتر گرماي خانه را
حس كند. كليد را چرخاند و در را باز كرد.
چراغها خاموش بودند و خانه در سكوت نشسته بود. در حالي كه با تعجب چراغها را روشن ميكرد ساعت را نگاه كرد. فكر نميكرد يلدا نيامده باشد. به اتاق خودش رفت و لوازمش را آنجا گذاشت و با خود گفت امروز كه كلاس نداشت.
به آشپزخانه رفت. از اجاق سرد و خاموش معلوم بود كه ظهر هم در خانه نبوده.
نگران شد. نگاه عميقي بر خانه انداخت . گويي چيزي ناراحتش ميكرد. در اتاق يلدا بسته بود. بسوي اتاق او رفت و در
را باز كرد. با روشن شدن چراغ چيزي در دلش آوار شد. اتاق تقريبا خالي از لوازم يلدا بود. با عجله در كمدش را باز كرد.
بجز پالتويي كه خودش براي او خريده بود چيزي در آن نبود . سرش درد عميقي گرفت. گويي هنوز نميدانست چه خبر شده روي تخت نشست و با حيرت نگاهي كلي به اتاق انداخت و بلند گفت خدايا...خدايا چي شده؟
با دستهاي لرزان شماره ي حاج رضا را گرفت . با خود گفت شايد بلايي سر حاج رضا اومده.
پروانه خانم جواب داد .الو.
الو . پروانه خانم . بابا هست.؟
بله .سر نمازند. پسرم خوبي؟
پروانه خانم بابا حالش خوبه؟
بله . ايشون هم الحمدالله خوبند.
يلدا اونجا نيست؟
پروانه خانم با تعجب گفت .يلدا ؟ نه . مگه قرار بود بياد اينجا؟
به بابا سلام برسونيد.
شهاب گوشي را قطع كرد و آشفته و نگران از جا برخاست و به سالن رفت تا دفتر تلفن را بيابد وشماره ي نرگس و فرناز را پيدا كند. اما روي ميز يادداشت را ديد و با عجله آنرا برداشت. بار اول تقريبا چيزي سر در نيا ور د  و دوباره خواند و باز خواند...
چيزي قلبش را چنگ زد و ترسي ناگفته و جودش را پر كرد. نميدانست چه كند.
عصبي و نگران گوشي را برداشت و نفس عميقي كشيد و شماره ي فرناز  را گرفت .
ساسان جواب داد. الو.
الو. سلام. من شهابم.
بفرماييد.حالتون خوبه؟
تشكر . مي بخشي. يلدا اونجاست؟
نه خير. ميخواين با فرناز صحبت كنيد.
البته . متشكر ميشم.
فرناز گوشي را گرفت و گفت الو.
سلام فرناز خانم.
فرناز كه خيلي شاكي بود گفت سلام.( و سعي كرد بيتفاوت نشان دهد.)ا
فرناز خانم. يلدا كجاست؟
فرناز با تعجب گفت يلدا؟ مگه خونه نيست.
نه. شما خبر نداريد كجا ممكنه رفته باشه؟ امروز نديدينش؟
نه خير . امروز اصلا كلاس نداشتيم. زنگ هم به من نزده.
مرسي . خداحافظي.
شهاب بلافاصله شماره ي نرگس را گرفت . اما باز هم نتيجه نگرفت و تقريبا همان سوال و جوابها تكرار شدو  شهاب نگران تر
و عصبي تر. مانده بود چه كند.
ساعت 9.5 شب بود... شهاب از جا برخاست و مثل آنكه فكر ي به سرش زده باشد راهي خيابان شد.
اتومبيل را روشن كرد و با سرعت خود را به در خانه ي كامبيز رساند. دست را روي زنگ گذاشت و پشت سر هم زنگ زد.
كامبيز هراسان دم در ظاهر شد و گفت چي شده؟
شهاب بدون آنكه منتظر شود تا چيزي بگويد او را هل داد و گفت بگو بياد ببينم.
كامبيز مثل كابوس ديده ها خود را به او رساند و گفت چي شده؟ چه خبره؟
شهاب فرياد زد. بهش بگو بياد . بخدا هردوتون رو ميكشم.
كامبيز فقط متحير نگاه ميكرد. شانس آورده بود كه پدر و مادر و خواهرش ميهمان خانه ي كيميا بودند. و الا نميدانست
چه توجيهي براي رفتار شهاب بيابد؟
شهاب درها را پشت سر هم باز ميكرد و سرك ميكشيد و ميگفت يلدا ...يلدا.
كامبيز كه تازه پي به موضوع برده بود با نگاهي پيروزمند جلو  در ورودي ايستاد و پوزخندي زد و گفت چيه؟
شد اون چه نبايد ميشد؟
شهاب كه آتشفشان در حال طغيان بود با اين جرقه به سويش حمله ور شد و او را هل داد.
كامبيز تعادلش را از دست داد و به ديوار خورد. از جا برخاست و حمله ي شهاب را تلافي كرد. يكديگر را ميكوبيدند
و تهديد ميكردند.
شهاب گوشه ي لبش خوني شد و كنار پله ها نشست و نفس زنان گفت بگو كجاست؟
كامبيز كه دست كمي از او نداشت گفت. نميدونم. اگه ميدونستم هم بهت نميگفتم. بذار دختره يك نفسي بكشه.
شهاب كه چشمهايش خوني بود با لباسهاي درهم و موهاي ژوليده و نفس نفس زنان پيش آمد و يقه ي كامبيز را
گرفت و از روي زمين بلندش كرد وگفت پس برات متاسفم . چون امشب نميذارم بخوابي بايد پيداش كنيم.
ياالله بجنب. كامبيز گفت خونه ي حاج رضا نرفته؟
نميدونم . زنگ زدم اما خودم نرفتم.
پس حتما اونجاست. ببينم سراغ دوستاش رفتي؟
به هر دوشون زنگ زدم اما ميگن خبر ندارن. كامي بجنب.
كجا بريم؟ تو كه ميگي به همه جا زنگ زدي. نبوده.
مغزم كار نميكنه. غير ممكنه تنها بتونه اثاثيه اش رو ببره.
كامبيز متحير گفت چي؟ لوازمش رو برده؟
شهاب با حالت عصبي چنگي به موها زد و سيگاري از جيب بيرون كشيد و روشن كرد و گفت آره . همه ي لوازمش رو برده.
كامبيز هنوز متحير مينمود. گفت خب.
شهاب با عصبانيت پك محكمي به سيگارش زد و گفت خب كه چي؟
يعني بي خبر رفته. قبلش بهت هيچي نگفت؟ ديشب با هم دعواتون نشد؟
شهاب فرياد زد كامي من ميرم حوصله ي اين حرفها ي تو رو ندارم.
سيگار را زير پايش له كرد و بطرف اتومبيلش دويد.
كامبيز هم درحالي كه به دنبالش ميدويد و فرياد زد صبر كن الان ميام

كامبيز دم در ايستاده بود و شهاب با عجله پله هاي حياط را طي كرد و بالا رفت.
حاج رضا مثل هميشه آرام مينمود و روي صندلي اش نشسته بود و قرآن ميخواند.
شهاب بر افروخته و ژوليده با زخمي كه بر گوشه لب داشت سلامي عجولانه داد و گفت بابا يلدا كجاست؟
حاج رضا از بالاي عينك نگاهش كرد و گفت از من ميپرسي؟
شهاب كه حوصله اش سر رفته بود گفت بهش بگين بياد.
حاج رضا پرسيد براي چي؟
شهاب دندانهايش را روي هم فشرد  و نفس را از لاي آنهابيرون داد و گفت يعني چه؟ منظورتون چيه؟
بهش بگين بياد و دست از اين مسخره بازيها برداره.
حاج رضا نگاهي به او انداخت و گفت خيلي دير شده. پسر جان . يلدا ديگه برنميگرده.
شهاب فرياد زد شما از كجا ميدونيد.؟ پس حتما همينجاست.
و بدون آنكه منتظر جوابي بماند پله ها را بالا گرفت. در اتاق يلدا را باز كرد اما كسي نبود. به همه جا سرك كشيد
حتي اتاق مش حسين و پروانه خانم و عاقبت بدون نتيجه ناگزير از ايستادن در مقابل پدر ...
شهاب گفت حاج رضا كجا رفته؟ ميدونم شما با خبريد.آره همين چند روز پيش بود كه خودش گفت اومده پيش شما.
حاج رضا كه هنوز آرامش خود را حفظ كرده بود پاسخ داد من خبر ندارم الان كجاست. فقط يك توصيه براي
تو دارم. اونم اينه كه دنبالش نگردي. اون تصميم خودش روگرفته و ديگه نميخود پيش تو برگرده.
شهاب چنگي به موها زد و جلوتر آمد و چشمها را تنگ كرد و گفت مگه طبق قول و قرار خودتون يك ماه
ديگه نبايد توي خونه ي من زندگي ميكرد؟
آره...ولي اون از شرايطي كه براي بعد از شش ماه در نظر داشتيم صرفنظر كرد.
چرا؟
براي تو چه فرقي ميكنه. مهم اينه كه حق و حقوق تو محفوظه. و من طبق اونچه كه گفت درباره ي تو عمل ميكنم.
شهاب نگاهي كه در آن خالي از روح بود به حاج رضا انداخت و گفت يعني چي؟پس ...اون...اون زن منه.
حاج رضا لبخندي زد و نگاه عاقلانه اي به او انداخت و گفت تو نگران اون مورد نباش.
شهاب كه قالب تهي ميكرد گفت طلاق گرفت؟ چطوري ؟
يك صيغه ي شش ماهه براي محرم شدنتون خونده شده كه خود بخود چند وقته ديگه مدتش تموم ميشه.
شهاب حاج رضا را هاج و واج نگاه ميكرد. گفت پس شما ما رو به بازي گرفته بودين؟
شما خودتون خواستين كه وارد بازي بشين. البته يلدا چيزي از اين موضوع نميدونه. و وقتي شناسنامه اش رو بدون اسمي از تو به دستش دادم تنها چيزي كه گفت اين بود كه فكر نميكردم به اين زودي شناسنامه ام رو بدين.
من هم بهش گفتم طبق قرارم با حاج عظيمي چيزي تو سناسنامه ها يادداشت نشده.
و از صيغه ي شش ماهه هم چيزي بهش نگفتم. اما تو ديگه نگران چيزي نباش . چون يلدا كه رفت.
تو هم به مرادت رسيدي. من هم در مورد رفتن به خارج از كشور و ازدواج با دختر مورد علاقه ات ديگر مخالفتي
ندارم. اين موضوع خود بخود حل شده. برو خونه ات و راحت بخواب پسرجان.
شهاب با ناباوري پدرش را خيره خيره نگاه ميكرد . گفت يعني شما...؟ چطور تونستين؟
اون دختر پيش شما امانت بود. چطور تونستين؟ اگر توي خونه ي من بلايي سرش مياومد تكليفش چي بود؟
چون مطمئن بودم توي خونه ي تو اتفاق بدي براش نميافته فرستادمش پيش تو.
من بايد ببينمش.
گويا تو متوجه نيستي. پسرم . اون رفته براي خودش زندگي كنه. اگر ميخواست تو ببينيش توي خونه ات ميموند.
شما مثل هميشه خودخواهيد.
حاج رضا برخاست و به آرامي جلو آمد و دست روي شانه ي پسرش گذاشت و گفت همانطور كه دوست داشتي
شده. معطلش نكن. برو پسر جان. من خسته ام. و قدم زنان بسوي اتاقش رفت.
شهاب كه از درون آتش گرفته بود از خانه خارج شد .كامبيز جلويش ايستاد و گفت چي شده؟ چقدر طولش دادي؟
شهاب بدون كلامي بسوي اتومبيلش رفت.
آنشب از رفتن به خانه ي نرگس و فرناز هم نتيجه اي نگرفت و مجبور شد به خانه برگردد.
كامبيز كه متوجه حالت غير طبيعي شهاب بود گفت ميخواي بيام پيشت؟
شهاب پوزخندي زد و گفت نه . سعي ميكنم تنهايي نترسم.
كامبيز دستي روي شانه ي او گذاشت و گفت ناراحت نباش . فردا پيداش ميكنيم.
امشب ديگه دير وقته  . برو استراحت كن. فردا حتما ميخواد بره دانشگاه ديگه. توهم سر به زنگاه دستگيرش ميكني.
شهاب سري تكان داد و به آپارتمانش رفت...
چيزي در گلويش فشرده شده بود كه بشدت آزارش ميداد. خانه در سكوت وهم انگيزي غوطه ور بود.
بسوي اتاق او رفت. در را گشود . بوي او هنوز در خانه بود.
نفس عميقي كشيد و بسوي تختخواب رفت و بي اراده روي آن رها شد و چشم به سقف دوخت.
ساعت يك نيمه شب را اعلام ميكرداما خواب از چشمهاي شهاب رفته بود. نميتوانست باور كند او رفته است.
و هرگز باز نخواهد گشت.
حرفهاي حاج رضا مثل پتك به سرش ميخورد و صدا ميدادند. نميدانست چه كند . احساس ميكرد سخت نفس ميكشد
از جا برخاست و كنار پنجره ايستاد. سيگاري آتش زد و دودهايش را بلعيد. خيره به آنسوي پنجره بود و هيچ تصويري در ذهن نداشت. معلوم نبود كجاها ميرود.و ميايد.
صداي زنگ تلفن قلبش را به تپش انداخت به سوي گوشي حمله برد و گفت الو.
كامبيز بود . وارفته و شل و با اصواتي مبهم چند كلمه رد و بدل كرد و گوشي را گذاشت.

فصل 65
ليدا خيلي وقت بود كه در خواب بسر ميبرد ولي يلدا همچنان با چشمهاي باز خيره به پنجره ماند.
هيچ خوابي پشت پلكهايش نبود. خستگي او را از پا در آورده بود. اما خواب به چشمهايش نميامد.
دلش پر از اندوه و درد بود . تحمل رختخواب را نداشت. از جا برخاست و پشت پنجره ايستاد و آسمان را نگاهي كرد
صاف صاف و سرمه اي رنگ با ستاره هاي براق و زيبا در برابرش خودنمايي ميكرد.
يلدا آهي كشيد و به خود گفت يعني ميتونم طاقت بيارم؟ اما همان لحظه از آنهمه غم كه از نديدن شهاب
و نبودن او ناشي ميشد بغض كرد و باز هم گريست. و دوباره گفت چقدر سخته كه عشق رو با دستهاي خودم
بكشم.با دستهاي خودم نابودش كنم... بسختي آب دهانش رو قورت داد و باز اشك ريخت...
به اين فكر كرد كه الان شهاب چه ميكند؟ آيا راحت و آسوده به خواب رفته يا شايد هم بهتري فرصت براي آمدن
ميترا بدست آمده باشد و از تصور اينكه ميترا كنار شهاب آرميده به نهايت جنون رسيد. دوباره نفرت قلبش را تيره كرد.
و با خود گفت نه امشب سختترين شبه براي من و من مطمئنم كه روزهاي آينده و شبهاي آينده به اين اندازه سختي
نخواهم كشيد. زمان بهترين دارو براي اين زخمهاست. خودش را با اين جملات دلداري ميداد . اما از ته دل به حرفهايش
ايمان نداشت. به صبح فردا كه فكر ميكرد دل آزرده تر ميشد.
چرا كه از ديدن نرگس و فرناز هم سر كلاس خبري نبو.
يلدا روزها و ساعتهاي كلاسهايش را عوض كرده و تنها شده بود. اما مشتاقانه در آرزوي ديدار نرگس و فرناز براي بدست آوردن اطلاعاتي راجع به شهاب بال بال ميزد.
دلش ميخواست زودتر صبح شود تا بتواند به فرناز و نرگس تلفن كند و بپرسد كه آيا شهاب سراغي از او گرفته است يا نه.
اما دوباره پشيمان شد. خودش از نرگس و فرناز خواسته بود تا ديگر هيچ حرفي از شهاب به او نزنند.
حتي اگر شهاب دنبال او آمده باشد. ته دلش كمي خوشحال بود. با خود گفت اگه دنبالم بگرده و پيدام نكنه خيلي
لجش ميگيره. اونوقت چقدر دلم خنك ميشه.
او براستي تصميم گرفته بود مدتها جلوي چشم شهاب نباشد و هيچ اثري از خود بريا او بجا نگذارد.
شايد فكر ميكرد با اينكار شهاب را ميتواند مجازات كند و تلافي آن پنج ماه بي اعتنايي را سرش خالي كند.
يلدا به اميد روزهاي بهتر به رختخواب رفت اما باز هم پلكهايش روي هم نيافتاد.
براي لحظه اي نگاه شهاب صداي او و چشمهايش را به تصوير گشيد ودوباره دلش ضعف رفت.
سرش را داخل بالش برد تا ليدا از صداي هق هق او بيدار نشود.
شهاب ميدانست كه يلدا كسي را جز نرگس و فرناز ندارد. و از اينكه پيش حاج رضا نبود ميتوانست حدس بزند كه
شايد خانه ي فرناز يا نرگس رفته است. بخود گفت فردا رو ميخواي چيكار كني؟
فردا كه بايد بري سر كلاست... از اين حرفها لبخندي روي لبش نشاند.
او حتي با خودش هم روراست نبود. از اينكه حاج رضا آنها را واقعا بعقد هم در نياورده بود احساس  دوگانه اي
داشت. نميدانستت چرا آنهمه احساس مالكيت. نسبت به يلدا يكباره جايش را به ترس مبهمي داده است.
گويي احساس ميكرد اگر لحظه اي غفلت كند شايد يك عمر در حسرت بماند اما باز نميتوانست با خودش كنار
بيايد و با خود گفت براي چه به دنبالش هستم؟ حتا از خود ميترسيد بپرسد كه چرا به دنبالش هستم؟
با راندن اين افكار از خود به فردا انديشيد . از رفتن به شركت هم صرف نظر ميكرد و تا عصر حتما او را پيدا ميكرد.
حتي نميدانست اگر او را بيابد چه بگويد

نرگس و فرناز بيحال و خسته راهروي دانشكده را به قصد بيرون طي كردند.
نرگس گفت من فكر كنم شهاب ديشب نااميد شده.
فرناز گفت يكبار زنگ زد گفت از يلدا خبري ندارم. اما وقتي اومد دم درمو راستش يك كم ترسيدم. اما اصلا
كوتاه نيومدم. و گفتم اصلا خبري ازش ندارم.
من كه نميتونستم توي چشماش نگاه كنم و دروغ بگم.
يعني چه؟ نكنه لو دادي؟
نه بابا. گفتم اصلا يلدا رو نديدم.
اگه دوباره بياد سراغمون چي؟ ديشب كه خيلي عصباني بود. تو ميگي به يلدا بگيم؟
نه. بهش قول داديم. بهتره فعلا دست نگه داريم.
ليدا صبح زنگ زد و گفت ديروز وقتي ما از پيششون رفتيم يلدا اون قدر گريه كرده كه حالش
بهم خورده . نرگس خيلي نگرانشم.
نرگس كه نگراني او هم بخوبي مشهود بود گفت الان چطوره؟
الان خوبه . البته فكر ميكنم.
خيلي بد شد  كه كلاسمون يكي نيست . امروز ساعت چند مياد كلاس؟
آخرين كلاسه ديگه. فكر كنم ساعت شش مياد.
ببين توي چه سختي اي خودش رو انداخته.
آندو صحبت كنان محوطه ي بيرون دانشگاه را طي كردند اما دو در ورودي خشكشان زد.
شهاب آنها را غافلگير كرد و سلام داد. و پيش آمد. نگاهي به آندو كرد و با حالتي جستجوگرانه پرسيد
پس ... يلدا كو؟
نرگس ساكت ماند و فرناز من من كنان گفت ا...ي... يلدا نميدونم.
شهاب نگاه نگران نافذ و عصبي اش را به آندو دوخت و گفت يعني چي؟ مگه كلاس نداشتين؟
نرگس خودش را جمع و جور كرد و بخود نهيب زد كه دست پيش بگيرد كه جلوي او كم نياورد.
گفت آقا شهاب . ما بايد از شما بپرسيم چرا يلدا سر كلاس نيومده؟
فرناز هم جرات پيدا كرد وگفت بله. حالا چرا شما سرما داد ميزنيد؟
شهاب به نفس نفس افتاد گويي يكباره خون به صورتش دويد. آنقدر عصباني و نگران شد كه دندانها
را به هم فشرد و تهديدكنان گفت ببينيد . خانمها. من كه  ميدونم شما از جاي يلدا با خبريد. اما بهش بگين
اگر امشب نياد خونه هر چي ديد از چشم خودش ديده.
و بعد بدون خداحافظي از آندو به سوي ساختمان دانشكده دويد. شايد فكر ميكرد يلدا همانجا پنهان شده.
فرناز كه ميخكوب شده بود گفت بابا اين ديوونه است. معلوم نيست چي ميخواد؟
نرگس گفت هيچي . هم يلدا رو ميخواد و هم ميخواد عذابش بده. بخاطر اينكه خيلي مغروره ولي محل نذار.
نميخواد به يلدا هم هيچي بگي. بايد اين رو آدم كنيم.
فرناز لبخند زنان گفت ولي خودمونيم. چه حرصي ميخوره.
نرگس زير لب گفت . دلم براش ميسوزه . نميدونه كه يلدا چه تصميمي گرفته.
شهاب تمام محوطه ي داخل دانشكده را بازرسي كرد . يك به يك كلاسهاي طبقه ي ادبيات فارسي را گشت.
اما اثري از يلدا نبود. سرخورده و عصبي راه خانه ي حاج رضا را در پيش گرفت.

فصل 67
روز دهم اسفند ماه بود. پروانه خانم قوري را برداشت و در حالي كه سعي ميكرد چاي را در سيني نريزد
دو عدد چاي ريخت و خطاب به مش حسين گفت نميدونم اين دختره كجا رفته كه پسر حاجي اينطوري بهم
ريخته. اون از ديشب اينم از حالاش. وقتي در رو باز كردم همچي خودش را انداخت توي حياط كه هول كردم.
الان هم داره هوار هوار ميكشه. بدبخت اين حاج رضا. از دست اين پسره يك لحظه هم آرامش نداره.
حاج رضا از جاي يلدا خانم خبر داره؟
والله چي بگم؟ اگر خبر نداشت اينطور آروم سر جاش نمينشست. گمونم ميخواد اين آقا شهاب رو بچزونه.
شهاب چنگي به موها زد و گفت آقا جون. به من بگين كجاست؟ ازتون خواهش ميكنم. من كارش دارم.
حاج رضا كمي از چايش را خورد و به آرامي او را از نگاه تيز بينش گذراند و گفت چه كاري باهاش داري؟
شهاب فكري كرد و گفت حاج رضا فقط بگين كجاست؟من كار مهمي باهاش دارم.
من نميدونم كجاست.
شهاب فرياد كشيد دروغ ميگين.
حاج رضا نگاهش كرد و زهر خندي بر لب نشاند.
شهاب نادم از فريادش با آهستگي سري تكان داد و گفت ببخشيد.
حاج رضا: شهاب اگر ميدوني براي چي دنبالش ميگردي بايد اين رو هم بدوني كه تازه اول راهي.
و با اين روحيه اي كه تو داري مطمئن باش به آخر نميرسي.
با خودت صادق باش . اگر واقعا اون رو ميخواي بايد تصميم بزرگي براي هميشه توي زندگيت بگيري.
تو آرزوها و خواسته هايي داري كه با وجود اون امكانپذير نيست.
از طرفي دلت تو رو اسير كرده و داره اذيتت ميكنه و داره سر ناسازگاري با تو ميذاره.
يا بايد روي دلت پا بذاري يا اينكه حرفش را گوش كني و تا آخر راه دنبالش بري.
همه ي اينها نياز به تحمل و صبر داره. تو از چي ميترسي؟ اگر واقعا عاشقش هستي پيداش ميكني.
شهاب از حرفهاي پير مرد سخت برآشفت. نميدانست چه بگويد ولي ميدانست او راست ميگويد .
اگر عاشق نيست پس آنهمه نگراني آنهمه اشتياق براي ديدن دوباره اش و آنهمه المشنگه بخاطر چيست؟
اخمها را در هم كشيد . مشتي روي ميز كوبيد و برخاست و به حاج رضا خيره شد و گفت پس نميگين كجاست؟
گفتم كه نميدونم. قرار شده اون هر وقت كه خواست خودش به سراغم بياد. گفت كه ميخواد زندگي جديدي
رو شروع كنه...
شهاب با قدمهاي بلند سالن را به قصد ترك آن طي كرد. به در ورودي كه رسيد حاج رضا بلند گفت:
وقتي به دنبال صداي دلت رفتي غرورت رو جا بگذار.
شهاب بدون كلامي رفت و حاج رضا لبخندي روي لبهايش نشاند...
صداي خواننده اي كه يك ترانه ي اصيل ايراني را ميخواند شهاب را به چند ماه پيش ميهمان كرد...
آنوقت كه تازه از سفر بازگشته بود و يلدا را به رستوران ميبرد . آنشب يلدا براي او از شعر اين آهنگ كلي
حرف زده بود. دلش آنچنان تپيد كه گويي ميخواهد سينه را بشكافد. اتومبيل را گوشه اي نگه داشت .
هوا تاريك بود. با خود گفت يلدا تو كجايي.

فصل 68
دومين روز از كار در كتابفروشي هم ميگذشت. طبق قرار قبلي هنگام صحبت با فرناز و نرگس هيچ سوالي
درباره ي شهاب نكرد و آنها هم چيزي راجع به روز گذشته و آمدن شهاب به دانشكده نگفتند.
يلدا كتابي براي خواندن برداشت و همانطور به صفحات اول آن خيره ماند. ياد شهاب لحظه اي رهايش نميكرد.
با خود گفت چي ميشد الان شهاب مياومد اينجا.
از اين فكر دلش ريخت و دوباره گفت نه. نبايد بهش فكر كنم... كتاب را خواند.
هيچ نميفهميد با اينكه صبح آنروز تلفني با فرناز و نرگس صحبت كرده بود اما خيلي دلتنگ آنها بود.
نبودن شهاب را بدون آنها نميتوانست تحمل كندو. ميدانست كه آنها در آنساعت كلاس هستند.
دلش ميخواست پيش آنها بود...
مراجعه كننده اي بسويش آمد. با اين كه تازه كار بود اما وارد به كار بود.
مدير فروشگاه . آقاي كياني از او راضي بود . اين احساس كه حالا مستقل شده و در پايان ماه حقوقي
دريافت ميكند يلدا را خشنود ميساخت و جداي همه ي ناراحتي هايش براي او دلچسب مينمود.
از آنهمه كتاب و حتي آقاي كياني با آن ظاهر جدي خوشش آمده بود.
قرار بود فرناز و نرگس بعد از كلاس پيش او بيايند...

فصل 69
روز يازدهم اسفند ماه بود. فرناز گفت نرگس من شرط ميبندم شهاب اومده.
به خدا من ديگه خجالت ميكشم بهش دروغ بگم. اگه اومده باشه چي؟
ببين خودمون رو توي چه دردسري انداختيم.؟ مثل اينكه ما هم بايد ساعت كلاسهامون رو عوض ميكرديم.
ببين. صبر كن همه برن . بعدا ما ميريم.
نه بابا . ديدي كه ديروز اومدش توي كلاسها رو وارسي كرد.
خب پس توي شلوغي بريم كه معلوم نشيم.
پس بجنب.
آندو درست حدس زده بودند. شهاب باز هم دم در ايستاده و منتظر بود.
تلاش نرگس و فرناز براي پنهان شدن بيحاصل بود و شهاب آنها را ديد. اما اينبار جلو نيامد و فقط نگاهشان كرد.
نرگس خجالت كشيد از كنار او بيتفاوت بگذرد . سلام كرد. فرناز هم به اجبار سلام كرد.
شهاب آزرده نگاهشان كرد و زير لب پاسخ گفت و با غرور تمام سر را بالا گرفت و چشم به دورها دوخت.
گويي ميداند يلدا در راه است.
فرناز  وقتي از او دور شد گفت نرگس اين ديوونه شده.
به خدا خيلي ناراحتم. تو فكر ميكني بايدچي كار كنيم؟
خب هيچي.
اون طفلك داره اونجا عذاب ميكشه . اين هم اينطوري . بنظرت درسته كاري نكنيم.
فرناز فكري كرد و گفت اخه ما كه منظور شهاب رو نميدونيم. شايد بخاطر چيز ديگه اي دنبال يلدا ست.
آخه براي چي؟
چه ميدونم؟ شايد حاج رضا گفت يلدا رو پيدا كنه يا شايد گفته تا يلدا رو پيدا نكني و به خونه ات برش
نگردوني از قول و قرار و تعهدات من خبري نيست.
نرگس با حرفهاي فرناز بفكر فرو رفت و با خود گفت آره شايد حق با فرناز باشه. نبايد عجله كرد.
آنها براي ديدار با يلدا دلشان در تب و تاب بود. هزاران حرف ناگفته داشتند كه نميتوانستند بگويند
و چقدر در عذاب بودند.
شهاب بعد از ساعتها ايستادن بدون نتيجه باز ميگشت صدايي شنيد كه ميگفت ببخشيد آقا.
دختري سبزه رو و قد بلند پيش آمد و با خوشرويي سلام داد و گفت معذرت ميخوام كه مزاحم شدم.
شما از اقوام يلدا جون هستيد؟ منتظرش هستيد؟
شهاب با شنيدن نام يلدا تكاني خورد و با دستپاچگي گفت ا... بله .چطور ؟
دخترك خنديد و گفت من سپيده ام دوست يلدا.
بله ...بله. از آشناييتون خوشوقتم.
راستش يلدا رو چند روزيه كه نميبينم. از دوستاي صميمي اش هم پرسيدم  چرا سر كلاس نمياد؟
گفتند سر كار ميره و ساعت كلاسهاش رو عوض كرده . گويا شما خبر نداشتيد.؟
چون ديروز هم ديدمتون. انگار توي يك كتابفروشي مشغوله...
شهاب سعي ميكرد اشتياقش را براي شنيدن اطلاعاتي راجع به يلدا پنهان كند.
بنابر اين با حفظ آرامش ظاهري اش پرسيد شما از كجا من رو ميشناسين؟
چند باري با يلدا و دوستانش شما رو ديده بودم.
شهاب لبخندي زد و گفت از راهنماييتون متشكرم. پس شما از ساعتهاي جديد كلاسهاي يلدا خبر ندارين
يا از كتاب فروشي اي كه توش كار ميكنه؟
نه متاسفانه. ولي فرناز اينا ميدونن. ميتونستين از اونها سوال كنيد.
شهاب وانمود كرد كه آنها را نديده .سپس گفت باشه . متشكرم خانم. و خداحافظي كرد.
شهاب سرخورده و نگران درون اتومبيلش نشست. دو روز بود كه به شركت سر نزده بود و بايد خبري از
كامبيز ميگرفت. هنوز به او شك داشت. با خود گفت احتمال داره كامبيز در اين خصوص چيزي بدونه...
و با اين اميد دوباره بسوي شركت حركت كرد.
ليدا با آرايش غليظي كه بر چهره داشت و لباس هاي زننده اي بر تن خوشحال و خندان وارد شد..
يلدا براي رفتن به كلاس آماده ميشد. براي لحظه اي خيره به ليدا ماند...
ليدا با خنده ي خاصي گفت چيه ؟ يلدا . چرا اينطوري نگام ميكني؟ خيلي خوشگل شدم؟
يلدا مقتعه را روي سرش مرتب كرد و گفت تو هميشه خوشگلي.
نه تو رو خدا راستش رو بگو . اين تيپ بهم مياد؟
يلدا نگاهي به او كرد و گفت ميدوني ليدا؟ تو خودت خوشگلي .اما اينطوري خيلي عجيب غريب شدن
ليدا كه توي ذوقش خورده بود گفت ميدوني چقدر خرج سر ولباسم كردم؟
ميدونم. اما من فكر ميكنم با لباسهاي ساده تر راحتتر هم بتوني زندگي كني.
ليدا خنديد و گفت اونوقت چه جوري يك آدم درست و حسابي رو تور كنم.؟
يلدا كيفش را روي شانه جابجا كرد وگفت مطمئن باش اون كسي كه دنبال همچين تيپي راه ميافته
آدم درست و حسابي نيست...
اتفاقا ...اتفاقا الان با يكي از اون مايه دارهاي خوش تيپ اومدم.
تازه باهاش آشنا شدي؟
آره صبح كه ميرفتم كوه با هم رفتيم. خلاصه با هم برگشتيم. شماره ي اينجا رو بهش دادم.
اسمش بابكه . اگر تلفن زد و من نبودم تحويلش بگير.
يلدا با لبخند از او خداحافظي كرد . او دانشجوي رشته ي نقاشي بود و عادت به گردش و تفريح داشت.
با اينكه از شهرستان آمده بود اما گوي سبقت را در گشت و گذار در دست داشت و با پسرهاي متعددي
دوست ميشد و تا دير وقت پاي تلفن صحبت ميكرد.
خلاصه با روحيات يلدا خيلي بيگانه بود. اما يلدا ناچار بود فعلا آن اوضاع را بپذيرد و دم نزند.
دلمرده تر از آن بود كه حوصله ي فكر كردن به چيزها را داشته باشد و بيرمق بسوي دانشگاه رفت.

فصل 70
روز دوازدهم اسفند ماه بود و يلدا در كتابفروشي همچنان مشغول بود و سعي داشت خود را در كارش
غرق كند تا كمتر به ياد شهاب بيافتد. با خود گفت خدايا امروز چند روزه كه نديدمش؟ قلبش تند تند زد و
احساس بيحالي كرد . بيحد مشتاق ديدار روي يار بود. دلش به او چيزي گفت . آره چرا كه نه؟
ميتوني يواشكي ببينيش. اتفاقي نميافته. اون كه نميفهمه . اصلا لازم نيست كسي بفهمه...
از اين فكر نور اميدي در دلش تابيد و ناخواسته به ياد يكي از اشعار فروغ افتاد:

روز اول با خود گفتم
ديگرش هرگز نخواهم ديد
روز دوم باز ميگفتم
ليك با اندوه و با ترديد
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پيمان خود بودم
ظلمت زندان مرا ميكشت
باز زندان بان خود بودم
آن من ديوانه ي عاصي
در درونم هاي وهوي ميكرد
مشت بر ديوارها ميكوفت
روزني را جستجو ميكرد
ميشنيدم نيمه شب در خواب
هاي هاي گريه هايش را
در صدايم گوش ميكردم
درد سيال صدايش را
شرمگين ميخواندمش بر خويش
از چه بيهوده گرياني؟
در ميان گريه ميناليد
دوستش دارم نميداني؟
روزها رفتند و من ديگر
خود نميدانم كدامينم
آن من سر سخت مغرورم
يا من مغلوب ديرينم؟
بگذرم گر از سر پيمان
ميكشد اين غم دگر بارم
مينشينم شايد او آيد
عاقبت روزي به ديدارم

وقتي يلدا آخرين ابيات را زير لب زمزمه ميكرد قطرات اشك هم او را همراهي ميكردند...
نرگس و فرناز هم در همان لحظه سر رسيدند و خوشحال از ديدن يلدا او را در بر گرفتند.
نرگس گفت باز كه گريه ميكني؟
فرناز نگاه معني داري به نرگس انداخت و گفت من نميدونم اين چه عذابيه كه شما دو تا به خودتون ميدين؟
انگار قصد كردين از خودتون انتقام بگيرين؟
نرگس چشم غره اي به او رفت تا قافيه را نبازد. و رو به يلدا گفت كارت تموم نشده مگه؟
چرا ديگه. منتظر شما بودم.
فرناز گفت پس راه بيافت بريم. امشب مهمون مايي.
نه فرناز حالش رو ندارم.
غلط كردي. مامانم كلي تدارك ديده. ليدا هم قراره بياد.
يلدا كه حال تعارف هم نداشت كيفش را برداشت و همراه آنها راهي شد شانزدهم اسفند ماه بود. كتايون سلام كرد و سيني چاي را روي ميز گذاشت و لحظه اي بعد كامبيز را صدا كرد.
كامبيز شهاب را تنها گذاشت و بسوي مادرش و كتايون شتافت.
مادر كامبيز گفت كامي پسرم. اتفاقي افتاده؟ شهاب چه اش شده؟ اين چه سر وشكليه كه براي خودش
درست كرده؟ آدم از ديدنش وحشت ميكنه. چرا اينقدر ناراحت و درهمه؟
كامبيز لبخند زد و گفت چيزي نيست. شما سوال پيچش نكنيد. بعدا براتون توضيح ميدم.
شهاب به مبل تكيه زده و نگاهش خيره به پنجره ثابت بود. صورتش تكيده و لاغر بنظر ميامد.
موها و ريشهايش بطور نامرتبي بلند شده بود . نگاهش زجري را بهمراه داشت كه بيننده را محزون ميكرد
و كسي نميدانست مدام در چه فكري است؟ چيزي از درون خوره وار او را نابود ميكرد.
چيزي كه نميتوانست به زبان بياورد.
كامبيز برگشت و روبرويش نشست . شهاب سومين سيگار را آتش كرد... كامبيز معترض گفت
بسه ديگه . داري با خودت چيكار ميكني لعنتي؟
شهاب با بيقيدي نگاهش كرد .م نگاهي كه گويي تمام احساساتش مرده بود. نگاهي كه تن كامبيز را لرزاند.
گفت بايد برم.
تو هر كاري كردي ديگه كافيه. بهتره بيشتر به كارت فكر كني. بقيه اش رو به من بسپر . من پيداش ميكنم.
شهاب آهي از سر بيچارگي سر داد و گفت برام مهم نيست.ديگه مهم نيست.  و از جا برخاست...
يك سري به سلموني بزن . وضعت خيلي ناجوره . تيموري هم از دستت خيلي شاكيه. به ميترا چي ميخواي
بگي؟ اون در حال تدارك مراسم عروسيه.
شهاب خسته ژوليده و عصبي فقط نگاه كرد.
كامبيز دوباره لرزيد . ميدانست كه دوست عزيز و مغرورش به بن بست رسيده و بايد كاري ميكرد.
فردا به سراغش ميرفت و او را پيدا ميكرد. گفت شهاب...شهاب رفت.

فصل 72
بوي عيد و سال جديد لحظه به لحظه بيشتر و گرمتر به مشام ميرسيد. آسمان صاف و آبي كوههاي زيبا
و پر از برف بوي شكوفه هاي ياس و نارنج همه و همه اشتياق و لذتي ناگفتني براي رسيدن به عيد و بهار
را بهمراه داشت. گويي همه ي آدمها نيرو و انرژي تمام نشدني اي پيدا كرده بودند.
همه در حركت همه جا شلوغ همه در خريد...
اين مناظر براي يلدا واقعا ديدني بودند. چه بسا كه سالهاي گذشته خودش هم مثل همه ي آنها شاد و
پر نيرون به همه جا سر ميكشيد و خوشحال  و خندان در كنارفرناز و نرگس خوش ميگذراند.
ديگر احساس جواني و نشاط را در خود نميافت. حس ميكرد زن بيوه اي است كه از همه جا رانده و مانده
شده است. حتي حاج رضا ي عزيزش را هم نميتوانست ملاقات كند و براي همه تنهايي دلش سوخت.
كاش مثل ليدا بود. بيغم و بي دغدغه.
ليدا گفت يلدا چي شده؟ باز رفتي توي اوهام . پاشو حاضر شو . با هم بريم بگرديم. امروز قراره دوست بابك
هم بياد. بيا. شايد ازش خوشت اومد. با هم آشنا ميشين. به خدا ضرر نميكني. فكر كردي اگر تا  آخر دنيا
بشيني اينجا و اشك بريزي و غنبرك بزني اتفاقي ميافته.؟
جز اينكه زوتر پير ميشي و مرضهاي مختلف ميگيري. حيف از تو نيست به اين خوشگلي گوشه ي اين اتاق
بپوسي و هدر بري؟ تو اگه الان خوش نباشي پس كي بايد خوش بگذروني؟
مگه اون پسره كيه؟ مگر خودت نميگي مردها ارزشش رو ندارن كه آدم خودش رو علاف اونا بكنه؟
مگر شهاب جزو همين مردها نيست؟ چرا فكر ميكني اون فرق ميكنه؟ چرا فراموشش نميكني؟پاشو حاضر شو.
يلدا لبخندي از روي ناچاري زد و گفت نه ليدا . خيلي درس دارم . كتابفروشي هم بايد برم.
ببين اگه كارت زياده من از بابك ميخوام برات يك كار خوب دست و پا كنه . تو فقط امروز رو با من بيا.
نه به خدا حوصله ندارم. برو خوش بگذره. مواظب خودت باش.
من برم كه تو راحتتر گريه هات رو بكني آره؟
نه قول ميدم گريه نكنم.
ليدا كه دلش براي او ميسوخت نزديكتر آمد و دستي به موهاي يلدا كشيد و گفت يلدا تو رو خدا بهش فكر نكن.
دلت خيلي تنگ شده .آره؟
يلدا به سختي لبها را روي هم فشرد و گفت آره. و اشك از لابلاي مژه هاي سياهش بيرون غلطيد.
ليدا او را در آغوش گرفت و گفت ميخواي برم سراغش. باهاش حرف بزنم؟
بهش ميگم اگه لياقت داري بيا . بيا و دوست من رو اينقدر عذاب نده. اگر مردي پاشو بيا و دستش رو بگير
و از اينجا ببرش.
ليدا هم گريه اش گرفت . انگار از رفتن منصرف شد  روي زمين نشست و هاي هاي گريه كرد...
يلدا هم كه انگاري هم پا پيدا كرده بود از فرصت استفاده كرد و عقده هاي دلش را حسابي خالي كرد.
ليدا د ر لابلاي گريه هايش با اصواتي نامفهوم حرف ميزد و گويي از راز سر به مهري پرده بر ميداشت.
گفت يلدا من... من هم دو سال پيش وضع تو رو داشتم. با يك پسر توي شهرمون 2 سال دوست بودم.
عاشقش بودم. اون هم ميگفت عاشقمه. اگر يك روز همديگر رو نميديدم روزمون شب نميشد.
با اينكه هر روز پيش هم بوديم هر روز هم برايم نامه مينوشت. اما يك دفعه همه چيز تمام شد.
يك هفته به مسافرت رفت. وقتي برگشت بهش زنگ زدم ميدوني چي گفت ؟ گفت ديگه نه زنگ بزن و نه
سراغم بيا. من نامزد كرده ام.
اولش فكر كردم دروغه و داره من رو سر كار ميذاره . اما يك ماه بعد عروسي كرد و دختره رو آورده توي خونه شون
به همين سادگي . به همين راحتي.
اونوقت من موندم و تنهايي و حرفهاي قلمبه سلمبه ي مادر و پدر و برادرم.
حالا همسايه ها رو نميگم. من موندم و يك عشق بي سر انجام با اشكهام و تنهايي و تنهايي.
از اون موقع تا يك سال وضعيتم مثل تو بود. اما بعد تصميم گرفتم راهم رو عوض كنم.
به نقاشي خيلي علاقه داشتم. درس خوندم و خودم رو براي كنكور آماده كردم. اين دفعه شانس با من بود.
وقتي به دانشگاه رفتم همه چيز عوض شد. ديگه اون دختر بچه ي احساساتي نبودم. دلم نميخواست
هيچ آدم ديگه اي از احساسات من سوء استفاده كنه. الان هم درسته كه با خيلي ها دوست ميشم
اما ميدونم نبايد از احساسم مايه بذارم. چون در اينصورت بازنده منم.
ساعت قرارش گذشته بود و او هنوز حرف ميزد. صداي تلفن در آمد . گوشي را برداشت و گفت
امروز نميام. حالم خوش نيست. ميخوام پيش دوستم باشم. و گوشي را گذاشت. رو به يلدا كرد و خنديد.

فصل 73
روز هفدهم اسفند ماه بود. كامبيز وقتي فرناز و نرگس را از دور ديد كه ميايند بلافاصله از اتومبيل پياده شد.
و با سرعت خود را به آنها رساند و با سلام بلندي كه داد آنها را غافلگير كرد.
بعد از احوالپرسي گرم و صميمانه اي پرسيد خانمها يلدا كجاست؟
فرناز لبخندي زد و گفت هر كي ما رو ميبينه همين رو ميپرسه.
نرگس هم خنديد.
كامبيز جدي شد و گفت آخه يلدا خانم ستاره ي سهيل شده اند. ديگه كسي نميتونه پيداش كنه.
تا اون كس كي باشه؟
من باشم چي؟
جوينده يابنده است . البته اگر كفش فولادي دارين . دنبالش بگريدن.
بچه ها ازتون خواهش ميكنم بگين كجاست؟
نرگس گفت چرا دنبالش ميگردين.؟
خب معلومه . بخاطر شهاب.
من ميخوام بدونم چرا شهاب دنبال يلدا ميگرده؟
خب براي اينكه دوستش داره.
فرناز گفت واقعا . پس چرا تا وقتي يلدا توي خونه اش بود از اين خبرها نبود؟
حالا كه دوست بيچاره ي ما تصميم گرفته سرو ساماني به اوضاع بهم ريخته اش بده شهاب يادش
افتاده كه دوستش داره؟
نرگس هم گفت آقا كامبيز . يلدا روزهاي سختي رو گذرونده . ما نميخوايم بدترش كنيم. به اندازه ي كافي
عذاب كشيدن و گريه هايش رو ديده ايم. من از شما خواهش ميكنم دنبالش نگريدن. و از ما هم نخواين
حرفي در موردش بزنيم. چون هر دوي ما به يلدا قول داديم كه جا و مكانش رو بهيچ كس نگيم.
شهاب موقعيت خوبي نداره. من نگرانشم.
نرگس گفت ولي اون خودش اينطور خواسته. تا وقتي كه تكليف آقاي تيموري و دخترش رو روشن نكرده
تا وقتي كه صداقتش رو اثبات نكرده من يكي كه هيچ كمكي بهش نميكنم.
شما به ما حق بدين. تا بحال اينطوريش رو نديده بوديم. اون هم ميترا رو ميخواد هم يلدا رو.
من ميدونم شما چي ميگين. اينها حرفهايي كه من بارها و بارها بهش گفته ام. اما شايد اگه يلدا رو ببينه
كمي آروم بشه. شايد اينبار...
فرناز نگذاشت كامبيز حرفش را ادامه دهد .گفت آقا كامبيز عشق شايد و بايد نداره.
يا عاشقه يا نيست. اگر هست كه بسم الله . اگر نيست هم به سلامت . دوست ما كه قيدش رو زده.
اون هم بره يك فكري بحال خودش بكنه.
خيلي خب پس فقط بگين اين درسته كه توي كتابفرشي كار ميكنه؟
فرناز و نرگس با چشمان متحير يكديگر را نگاه كردند . خيلي عجيب بود . يعني كي ممكن بود يلدا را ديده باشد؟
نرگس گفت كي به شما گفته يلدا توي كتابفروشي كار ميكند؟
والله به من نه. چند روز پيش يكي از همكلاسيهاتون شهاب رو ديده و گويا گفت كه شنيده
يلدا توي كتابفروشي كار ميكنه.
نرگس سعي كرد عادي جلوه كند گفت ما كه خبر نداريم.
فرناز هم گفت اگر اينطوره پس چرا ما بيخبريم؟
كامبيز لبخندي زد . گفت چه عرض كنم؟ و بعد اين پا و آن پا كرد و ادامه داد.
خب پس آدرس نميدين؟ باشه . ديگه مزاحمتون نميشم. به يلدا خانم سلام برسونيد. و از قول من به ايشون
بگين كه اين رسمش نيست. و بدون آنكه معطل كند بسوي اتومبيلش شتافت...
فرناز هراسان گفت نرگس كي به اينها كتابفروشي رو گفته؟
نرگس فكري كرد وگفت نميدونم. سپيده .فقط اون از ازمون پرسيد يلدا چي كار ميكنه؟
لعنتي . اون كه اينا رو نميشناسه.
بايد ازش بپرسيم؟
به يلدا بگيم؟
نه فقط مضطربش ميكنيم. اونا كه نميدونن كدوم كتاب فروشيه. نميخواد به يلدا چيزي بگيم.

فصل 74
نوزدهم اسفند ماه بود. شهاب نميدانست چند روز از رفتن او گذشته است. تنها اينرا ميدانست كه ديگر
قادر به ادامه ي آن وضعيت نيست. گويي آرام و قرار را از او گرفته بودند.
ديگر از آنهمه نظم و ترتيب و تميزي در خانه خبري نبو. بهر جا نگاه ميكرد غبارآلود و غم گرفته بود.
از بودن در آنجا مثل گذشته احساس راحتي و آرامش نميكرد. دلش ميخواست بجايي برود. اما نميدانست
كجا؟ شايد جايي كه اثري از او ميافت يا به يافتنش اميدوار ميشد. صداي ترانه اي كه باز او را به يادش مياورد
خانه را پر كرده بود . بي اختيار بسوي اتاقي رفت كه حالا خالي بود. و پشت پنجره ايستاد.
سايه اي گنگ بر قلبش چنگ ميانداخت. نااميد به خيابان خيره شد. باران ميامد. پك محكمي به ته سيگارش زد
و آنرا گوشه پنجره خاموش كرد.
صداي محزون خواننده او را با خود به روزهاي خوشي كه او بود ميبرد. براي لحظه اي چشمهايش را روي هم
گذاشت . چشمهاي سياه او را ديد كه پر تمنا و مشتاق ميلغزند و نگاهش ميكنند.
از سر عجز به فرياد آمد.يلدا...يلدا... و بعد فرياد بلندي كشيد.يلدا...
حال اسفناكي داشت. اشكها روي صورتش به راه افتادند. خيلي وقت بود كه گريه نكرده بود.
خيلي وقت بود كه تنهايي و نبودن او عذابش ميداد. كم مانده بود سر به ديوار و در بكوبد.
بغضش تركيده بود و زخم عميقش سر باز كرده بودو. به هق هق افتاد حالا فهميده بود زندگيش چقدر خالي
است و چقدر بدون او بي معناست. عاجزانه آسمان را نگاه كرد و از اعماق قلبش گفت
خدايا كمكم كن پيداش كنم.
كسي زنگ را پي در پي ميفشرد. شهاب آيفون را زد.كامبيز سراسيمه در آستانه ي در ظاهر شد.
نفس نفس ميزد و ملتهب بود.
كامبيز گفت چه خبره؟تو بودي فرياد كشيدي؟صدات تا سر خيابون مياومد.
شهاب با چشمهايي كه حالا خالي از غرور بود به دوستش خيره شد و اشك ريخت.
كامبيز پيش آمد و او را در بر گرفت. شهاب مثل بچه ها هق هق ميكرد . كامبيز كه حالا عمق عذاب دوستش
را درك ميكرد . زير گوش او گفت چته مرد؟پيداش ميكنيم. مطمئن باش.
فردا تمام كتابفروشيهاي تهران رو ميگرديم. چطوره ؟ هان؟
كامي ديگه نميتونم تحمل كنم . بايد گيرش بيارم.
حتما . حتما فردا پيداش ميكنيم.
شهاب خود را كناري كشيد و اشكها را پاك كرد.
كامبيز لبخند حزن انگيزي زد و دوباره به او نزديك شد و دستي روي شانه اش زد و گفت فردا پيداش ميكنيم.
ولي اول بايد تكليف تيموري و ميترا رو روشن كني. بعد هم به سرو وضعت برسي.
اينطوري كه تو رو ببينه وحشت ميكنه و بعد خنديد.
شهاب با آمدن كامبيز احساس بهتري داشت. با خود گفت درسته. اول بايد تكليف تيموري و ميترا رو روشن كنم.


رمان همخونه(65 تا 74)
رمان همخونه(65 تا 74)
مشاهده ادامه مطلب رمان همخونه(65 تا 74)
تاريخ: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ ساعت: ۱۱:۵۰:۴۳  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده:

  عكس هاي جديد بازيگران (27 آذر 91)

عكس هاي جديد بازيگران (27 آذر 91)

حديث مير اميني

شبنم درويش و ماريه ماشاالهي

مهناز افشار

انديشه فولادوند و عاطفه نوري

فريبا نادري

شقايق فراهاني و مادرش



عكس هاي جديد بازيگران (27 آذر 91)
عكس هاي جديد بازيگران (27 آذر 91)
مشاهده ادامه مطلب عكس هاي جديد بازيگران (27 آذر 91)
تاريخ: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ ساعت: ۱۱:۵۰:۴۳  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده:

  جديد ترين عكس هاي حديثه تهراني

جديد ترين عكس هاي حديثه تهراني



جديد ترين عكس هاي حديثه تهراني
جديد ترين عكس هاي حديثه تهراني
مشاهده ادامه مطلب جديد ترين عكس هاي حديثه تهراني
تاريخ: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ ساعت: ۱۱:۵۰:۴۳  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده:

  ورونيكاتصميم ميگيردبميرد(فصل16)

ورونيكاتصميم ميگيردبميرد(فصل16)


هنگامي كه مراقبه پايان يافت و استاد صوفي آن جا را ترك كرد ماري لحظه اي در سالن غذاخوري ماند و با ديگر اعضاي انجمن اخوت به گفتگو پرداخت. ورونيكا گفت كه خسته است و بلافاصله آن جا را ترك كرد به علاوه داروي مسكني كه آن روز صبح به او تزريق كرده بودند به حدي قوي بود كه يك اسب را از پا در مي آورد. با اين وجود او به حدي قدرت داشت كه تا آن موقع بيدار مانده بود.

" به خاطر اين است كه جوان هستي جواني حدودش را تعيين مي كند بدون اينكه از بدن بپرسد تاب و تحملش را دارد و بدن هم هميشه تحمل مي كند."

ماري خسته نبود تا دير وقت خوابيده بود. تصميم گرفت در ليوبليانا قدمي بزند_ دكتر ايگور ترجيح مي داد اعضاي انجمن اخوت هر روز از ويلت خارج شوند. ماري به سينما رفته بود و در حالي كه يكي از آن فيلم هاي به شدت خسته كننده ي اختلاف زن و شوهر ها را مي ديد بااز هم روي صندلي اش به خواب رفته بود. آيا موضوع ديگري نداشتند؟ چرا هميشه همان داستان ها تكرار مي شد _ شوهري با معشوقه اش٬ شوهري با زن و رزند بيمارش٬ شوهري با زنش٬ معشوقه اش و فرزند بيمارش؟

چيزهاي مهم تري در دنيا براي مطرح شدن وجود داشتند.

گفتگوي ماري در سالن غذاخوري زياد طول نكشيد مراقبه باعث شده بود اعضاي انجمن احساس آرامش كنند و همه به جز ماري كه به باغ رفت٬ آماده بودند تا به اتاق هاي شان باز گردند. سر راهش از سالن استراحت گذشت و متوجه ي زن جوان شد كه هنوز نتوانسته بود به تختخوابش برود.

مشغول نواختن پيانو براي ادوراد اسكيزوفرنيك بود كه احتمالا در تمام آن مدت كنار پيانو منتظر ايستاده بود. ديوانه ها هم مانند كودكان تا خواست هاي شان برآورده نشود از جاي شان تكان نمي خورند.

هوا بسيار سرد بود. ماري دوباره برگشت٬ كتي برداشت و دوباره بيرون رفت. در باغ دور از چشم همه سيگاري روشن كرد. به آرامي و بدون احساس گناه سيگار مي كشيد و به آن زن جوان٬ نواي پيانويي كه مي شنيد و زندگي در آن طرف ديوار هاي ويلت كه داشت به شكلي غير قابل تحمل براي همه دشوار مي شد مي انديشيد.

از ديد ماري اين مشكل ناشي از بي نظمي يا آشفتگي يا هرج و مرج نبود بلكه به دليل نظم بيش از اندازه بود. جامعه دستورالعمل هاي بيشتر و بيشتري داشت و قوانيني كه با دستور العمل ها تناقص داشتند و دستور العمل هاي جديدي كه با قوانين تناقص داشتند. مردم به حدي احساس وحشت مي كردند كه حتي نمي توانستند گامي فراتر از قوانين نامرئي كه زندي همه را هدايت مي كرد بردارند.

ماري مي دانست درباره ي چه حرف مي زند قبل از اينكه بيمار اش او را به ويلت بكشاند چهل سال از عمرش را به وكالت گذارانيده بود. در همان ابتداي كار ديد معصومانه اش را نسبت به عدالت از دست داد و به اين نتيجه رسيد كه قوانين براي حل مشكلات به وجود نيامده اند بلكه براي به تاخير انداختن هميشگي جدال ها وضع شده اند.

مايه ي شرمساري بود كه خداوند٬ يهوه آفريدگار_ مهم نبود او را با چه نامي بخوانند_ در دنياي امروز زندگي نمي كرد چرا كه اگر چنين بود٬ ما هنچنان در بهشت بوديم و او هم گرفتار درخواست ها٬ خواهش ها٬ تقاضا ها٬ منهيات و نظرات اوليه مي شد و بايد در محكمه هاي گوناگون تصميمش را براي اخراج آدم و حوا از بهشت به دليل لغو دستوري مطلق كه هيچ شالوده اي در قانون نداشت٬ به قضاوت مي گذاشت:" تو نبايد ميوه اي از درخت معرفت خير و شر بخوري."

اگر نمي خواست چنين شود چرا درخت را در ميان باغ نهاد و آن را بيرون از ديوار هاي بهشت نگذاشت؟ اگر ماري را براي دفاع از آن زوج فرا مي خواندند بدون شك او را متهم مي كرد كه در اجراي كار غفلت كرده چون علاوه بر كاشتن درخت در محل نادرست در گذاشتن علايم هشدار دهنده و حصار به دور درخت قصور كرده و حتي از كوچكترين اقدامات امنيتي استفاده ننموده و در نتيجههمه را در معرض خطر قرار داده است.

در ضمن ماري مي توانست او را متهم به ايجاد انگيزه ي اقدام به جرم كند چون محل دقيق درخت را به آدم و حوا نشان داده بود. اگر چيزي نمي گفت نسل هاي بي شماري بر روي زمين خاكي مي امدنتد بدون اينكه كسي كوچكترين توجهي به ميوه ي ممنوع بكند چرا كه اين درخت در جنگلي پر از درخت هاي يكسان وجود داشت و در نتيجه هيچ ارزش خاصي پيدا نمي كرد.

 

لازم به ذكر است كه تفسير اين بخش از كتاب نشئت گرفته از تورات تحريف شده مي باشد كه كاملا با داستان آدم و حوا در قرآن مجيد كه هر گونه شبهه اي را در مورد عدل و داد خداوند از ميان مي برد. مغايرت دارد.(مترجم)

اما خداوند به طريقي كاملا متفاوت عمل كرد. او قانوني وضع نمودو سپس راهي يافت تا كسي آن را نقض كند و به واسطه ي ان مجازات خلق گردد. او مي دانست آدم و حوا از كمال خسته مي شوند و دير يا زود شكيبايي او را به آزمايش مي گذارند. خداوند دامي گسترد شايد به اين دليل كه او٬ خداوند قادر مطلق٬ هم از گذشت آرام همه چيز خسته شده بود: اگر حوا سيب را نمي خورد در ميليارد ها سال اخير هيچ اتفاق جالبي رخ نمي داد.

هنگامي كه قانون نقض شد٬ خداوند_ قاضي قادر مطلق_ چنان وانمود كرد به دنبال آن هاست كه گويي از مخفي گاههاي ممكن بي خبر است. در حالي كه فرشتگان٬ سر گرم از اين بازي مشغول تماشا بودند( بدون شك پس از اينكه شيطان بهشت را ترك كرد زندگي براي آن ها كسالت آور شد) او در باغ مشغول قدم زدن شد. ماري با خود انديشيد به نمايش در آوردن آن بخش از كتاب مقدس صحنه ي فوق العاده اي را در يك فيلم به وجود مي آورد: صداي گام هاي خداوند٬ زوجي كه نگاههاي وحشت زده اي رد و بدل مي كردند و صداي پايي كه ناگهان در كنار مخفيگاه آن ها متوقف مي شود.

خداوند پرسيد:" كجا هستي؟"

آدم بي توجه به اينكه آنچه مي گويد نشان دهنده ي اقرار به گناهش مي باشد٬ گفت:" صدايي در باغ شنيدم. ترسيدم چون برهنه بودم و پنهان شدم."

بنابراين خداوند با حيله اي ساده و وانمود كردن اينكه نمي داند آدم كجاست يا چرا فرار كرده به آنچه مي خواست رسيد. در ضمن براي اينكه هيچ ترديدي در ميان جمع فرشتگان كه شاهد ماجرا بودند بر جاي نگذارند تصميم گرفت به كارش ادامه دهد.

خدواند پرسيد:" چه كسي به تو گفت كه برهنه هستي؟" و مي دانست كه اين سوال تنها يك جواب ممكن دارد: چون از ميوه يدرخت معرفت خير و شر خوردم.

با اين سوال خداوند به فرشتگانش نشان داد كه عادل است و اعلام محكوميتن آن زوج بر اساس مدركي موثق مي باشد. پس از آن ديگر اهميتي نداشت كه آيا زن مقصر بود يا اينكه آن ها طلب مغفرت كرده اند: خداوند به الگويي احتياج داشت تا هيچ موجود ديگري چه زميني و چه اسماني جرات نكند بر خلاف تصميماتش عمل نمايد.

خداوند آن ها را از بهشت راندو بچه هاي آن ها نيز تاوان جرم شان را دادند( همان طور كه هنوز هم اين بلا بر سر فرزندان مجرمين مي ايد) و بنابراين سيستم قضايي به وجود آمد: قانون سرپيچي ار قانون( بدون توجه به غير منطقي يا پوچ بودنش) قضاوت ( كه در آن با تجربه ها بر بي تجربه ها تقوق مي يابند) و مجازات.

چون نوع بشر بدون حق تجديد نظر مجدد محكوك شد تصميم گرفت مكانيزمي دفاعي بر عليه تصميمات احتمالي بعدي خداوندبراي استفاده ي مجدد از قدرت مطلقش به كار گيرد. با اين وجود مطالعه ي هزار ساله٬ روش هاي قانوني بي شماري را به وجود آورد كه در نهايت از آنچه بايد٬ فراتر رفتيم و عدالت به آشفته بازاري از مواد قانوني٬ حقوق و متون متناقصي تبديل شد كه هيچ كس نمي توانست پان ها را درست درك كند. هنگامي كه خداوند دلش را به رحم آمد و پسرش را براي نجات دنيا فرستاد چه اتفاقي افتاد؟ پسرش در دست هاي همان عدالتي كه خلق كرده بود اسير شد.

پيچيدگي قوانين چنان اشفتگي اي ايجاد كرد كه سرانجام پسرش را به صليب كشيدند. محاكمه ي ساده اي نبود از نزد حّنا به قيافا فرستاده شد و از آنجا به پيلاطس كه دليل آورد در دستگاه قانون گذاري روم قوانين كافي وجود ندارد. از پيلاطس به هيروديس كه او هم به نوبه ي خود گفت كه قوانين يهود حكم به مرگ را صادر نمي كنند. از هيروديس دوباره نزد پيلاطس فرستاده شد كه به عنوان راه حل معامله اي شرعي را پيشنهاد داد: فرمان داد پسر خدا را بزنند و سپس زخم هايش را به مردم نشان داد ولي اين هم كار ساز نشد.

پيلاطس همانند دادستان هاي كنوني تصميم گرفت خودش را به بهاي محكوميت زنداني نجات دهد: پيشنهاد كرد حضرت عيسي را با باراباس معاوضه كنند. او آن زمان هم مي دانست عدالت به نمايش باشكوهي مبدل گشته كه نياز به نتيجه ي عمل دارد: مرگ زنداني.

سرانجام پيلاطس از ماده اي در قانون استفاده كرد كه طبق آن قاضي و نه قضاوت شونده مي توانست قضاوتش را بر پايه شك و ترديد بيان كند. دست هايش را شست كه مفهومش اين بود :" از هيچ چيز كاملا مطمئن نيستم." اين كار تنها حيله ي ديگري در حفظ دستگاه قضايي مردم بود كه به روابط با دادستان محلي خدشه وارد نمي ساخت و حتي با انتقال بار اين تصميم بر دوش مردم از مشكلات احتمالي اين حكم و نيز نظارت باز رساني كه از پايتخت پادشاهي مي آمدند تا خودشان از نزديك شاهد ماجرا باشند٬ شانه خالي مي كرد.

 

عدالت. قانون. هر چند هر دوي اينها براي حمايت از بي گناهان اساسي و واجب بود ولي هميشه مطابق ميل همگان نبود. ماري از اينكه خودش را از آن آشفتگي ها دور ساخته خوشحال بود با اين وجود امشب با گوش دادن به پيانو اطمينان نداشت كه ويلت براي او مكان مناسبي باشد.

" اگر تصميم بگيرم براي هميشه اينجا را ترك كنم هيچ وقت دوباره سراغ وكالت نمي روم. وقتم را با مردم ديوانه اي را نمي گذرانم كه فكر مي كنند عادي و مهم هستند و يگانه عملكردشان در زندگي اين است كه آن را براي ديگران دشوار تر بگردانند. خياط مي شوم٬ گلدوزي مي كنم يا بيرون از تئاتر مونيسپال ميوه مي فروشم. در حال حاضر سهم خودم را از جنون پوچ قانون پرداخت كرده ام."

در ويلت سيگار كسيدن مجاز بود ولي نبايد سيگار ها را روي چمن ها مي انداختند. ماري با لذت فراوان آنچه را ممنوع بود انجام داد ون مزيت بزرگ زندگي در آنجا اجبار نداشتن در احترام به قوانين و حتي نپذيرفتن عواقب وخيم نقض آن ها بود.

 

ماري به طرف در رفت. نگهبان _ هميشه نگهباني در آنجه حضور داشت به علاوه قانون آنجا چنين بود _ سري تكان داد و در را باز كزد. ماري گفت:" من بيرون نمي روم."

نگهبان گفت:" چه آهنگ زيبايي. تقريبا هر شب به آن گوش مي دهم."

ماري گفت:" زياد طول نمي كشد." و با عجله دور شد تا مجبور نشود دليلش را توضيح بدهد.

وقتي دختر وارد سالن غغذاخوري شد ماري انچه را در چشمانش خوانده بود به خاطر آورد: ترس.

ترس. ممكن بود ورونيكا احساس ناامني ٬ شرمندگي٬ خجالت يا فشار بكند ولي چرا ترس؟ ترس تنها در صورت رويارويي با تهديدي حقيقي قابل توجيه بود: حيوانات درنده٬ مهاجمان مسلح٬ زلزله ولي نه از گروهي كه در سالن غذاخوري جمع شده بودند.

ماري با خود گفت:" خاصيت بشر همين است. ما تقريبا تمام احساسات مان را با ترس جايگزين كرده ايم."

و ماري مي دانست درباره ي چه حرف مي زند چون همين مسئله او را به ويلت كشانده بود: حملات ترس.

ماري در اتاقش كتابخانه اي واقعي از مقالاتي در اين مورد داشت. اينك مردم اشكارا در موردش صحبت مي كردند و او اخيرا برنامه اي تلويزيوني ديده بود كه مردم در مورد تجربه هاي شان صحبت مي كردند. در همان برنامه بررسي اي نشان مي داد كه درصد قابل توجهي از مردم از حملات ترس رنج مي برند با اين وجود اكثر آن ها از وحشت ديوانه قلمداد شدن سعي مي كردند علايم آن را پنهان كنند.

اما هنگامي كه ماري براي نخستين بار دچار اين حمله شد هيچ كدام از اين ها شناخته شده نبود. در حالي كه سيگار ديگري روشن مي كرد با خود گفت:" يك جهنم به تمام معنا بود."

صداي نواختن پيانو همچنان به گوش مي رسيد گويي دختر به حدي انرژي دارد كه مي تواند تمام شب بنوازد.

بسياري از ساكنان ويلت تحت تاثير ورود آن دختر جوان به بيمارستان قرار گرفته بودند و ماري هم جزو آن ها بود. ماري ابتدا سعي كرد از او دوري كند چون مي ترسيد عشق به زندگي در او بيدار شود او راهي براي گريز نداشت و براي همين هم بهتر بود ميل به مردن در او حفظ شود. دكتر ايگور اجازه داده بود همه بدانند كه با وجود تزريقات روزانه٬ شرايط فيزيكي اش به شكل مشهودي بدتر مي شد و هيچ راهي براي نجات زندگي اش وجود نداشت.

ساكنان ويلت پيام را درك كرده بودند و از آن زن محكوم به مرگ فاصله مي گرفتند. با اين وجود بدون اينكه كسي علتش را بداند ورونيكا براي ادامه زندگي اش به نبرد برخاسته بود و تنها دو نفر به او نزديك شده بودند زدكا كه فردا ويلت را ترك مي كرد و به هر حال در اين مورد حرفي نمي زد و ادوارد.

ماري مي خواست با ادوارد حرف بزند ادوارد هميشه به عقايد او احترام مي گذاشت. آيا ادوارد نمي دانست كه ميل به زندگي را در ورونيكا بيدار كرده و اينكه اين بدترين كاري بود كه مي توانست با كسي كه اميدي به نجات نداشت انجام دهد؟

هزار راه براي توضيح وضعيت ورونيكا به ذهنش خطور كرد ولي تمام آن ها باعث مي شد ادوارد احساس گناه كند و ماري هيچ گاه اين كار را نمي كرد. كمي فكر كرد و تصميم گرفت همه چيز روند عادي خود را طي كنند. او ديگر يك وكيل نبود و نمي خواست با خلق قوانين اخلاقي در جايي كه هرج و مرج حاكم بود الگوي نادرستي به وجود آورد.

اما حضور آن زن جوان در آنجا بسياري را تحت تاثير قرار داده بود و بعضي از آن ها آماده بودند تا دوباره به زندگي شان بينديشند. در يكي از جلسات انجمن اخوت٬ يك نفر سعي كرد آنچه را رخ مي داد تفسير كند. مرگ در ويلت به طور ناگهاني نمايان مي شد بدون اينكه به كسي مجال فكر كردن بدهد يا پس از يك بيماري طولاني از راه مي رسيد كه خودش موهبتي محسوب مي شد.

با اين حال ماجراي آن زن جوان ناراحت كننده بود چون او بسيار جوان بود و اينك مي خواست دوباره زندگي كند كاري كه همه مي دانستند غير ممكن است. بعضي ها از خودشان مي پرسيدند:" اگر چنين اتفاقي براي من مي افتاد چه مي شد؟ من مي توانم زندگي كنم. آيا از زندگي ام درست استفاده مي كنم؟"

بعضي ها براي يافتن پاسخ خودشان را به دردسر نمي انداختند آن ها مدت ها پيش اميدشان را از دست داده و اينك بخشي از دنيايي را تشكيل مي دادند كه در آن نه زندگي و نه مرگ نه مكان نه زمان دخالت داشت. اما بسياري ديگر به فكر افتاده بودند و ماري يكي از آن ها بود.



ورونيكاتصميم ميگيردبميرد(فصل16)
ورونيكاتصميم ميگيردبميرد(فصل16)
مشاهده ادامه مطلب ورونيكاتصميم ميگيردبميرد(فصل16)
تاريخ: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ ساعت: ۱۱:۵۰:۴۳  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده:

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
» درخواست كرك Portrait Professional 10
» روايت تازه از بركناري علي دايي
» ورونيكاتصميم ميگيردبميرد(فصل17و18)
» مصاحبه با حميد ابراهيمي
» عكس هاي جديد بازيگران با همسرانشان
» رمان همخونه(65 تا 74)
» عكس هاي جديد بازيگران (27 آذر 91)
» جديد ترين عكس هاي حديثه تهراني
» ورونيكاتصميم ميگيردبميرد(فصل16)

لینکستان
لينكي ثبت نشده است

بخش ویژه
google map



222

222

http://222.zaminblog.com

222

222

222

222

قالب پارسفا

قالب بلاگفا

قالب وبلاگ

free template blog

کارتون زبل خان
ویندوز را قورت بده !
مجموعه عظیم دیکشنری
کارتون دوقلوهای افسانه ای