ورونيكاتصميم ميگيردبميرد(فصل17و18)
ورونيكا لحظه اي از نواختن دست كشيد و در باغ به ماري نگاه كرد. در هواي سرد
شب ژاكت نازكي بر تن داشت آيا مي خواست بميرد؟
" نه من بودم كه مي خواستم بميرم."
به طرف پيانو بازگشت. در واپسين روزهاي زندگي اش سرانجام به روياي بزرگش پي
برده بود: نواختن با دل و جان تا حدي كه مي خواست و تا زماني كه تمايل به اين كار
داشت. برايش اهميتي نداشت كه تنها شنونده اش يك مرد جوان اسكيزوفرنيك است به نظر
مي آمد كه او موسيقي را درك مي كند و اين مسئله مهم بود.
ماري هيچ گاه نخواسته بود خودكشي كند. بر عكس پنج سال قبل در همان سينمايي كه
اينك به آنجا مي رفت با وحشت فيلمي را در مورد فقر در السالوادور تماشا كرد و به
اهميت زندگي اش انديشيد. در آن زمان _بچه هايش بزرگ شده بودند و در حرفه شان مشغول
به كار بودند_ تصميم گرفت شغل خسته كننده و پايان ناپذير وكالت را كنار بگذارد تا
بقيه روزهايش را وقف كار در موسسه اي بشر دوستانه بكند. در تمام مدت شايعات جنگ
داخلي در كشور شدت مي گرفت ولي ماري آنها را باور نمي كرد. غير ممكن بود كه در
اواخر قرن بيستم جامعه ي اروپا اجازه ي برپايي جنگ جديدي را در كنار دروازه هايش
بدهد.
با اين حال در ان طرف دنيا مصيبت كم نبود و يكي از آن مصيبت ها مربوط به
السالوادور بود كه كودكان گرسنه اش مجبور بودند در خيابان ها زندگي كنند و به فحشإ
دست بزنند.
ماري به شوهرش كه كنارش نشسته بود گفت:" وحشتناك است." شوهر ماري با
حالت تاييد سرش را تكان داد.
مدت ها بود كه ماري تصميم خودش را به تاخير انداخته بود ولي شايد اينك زمان
صحبت با شوهرش فرا رسيده بود. آن ها صاحب تمام چيزهاي خوبي بودند كه احتمالا زندگي
مي توانست عرضه كند: خانه٬ كار٬ فرزندان خوب٬ رفاه نسبي٬ سرگرمي هاي مورد علاقه
شان و فرهنگ.
چرا نبايد براي تنوع هم كه شده كاري براي ديگران انجام دهند؟
ماري با صليب سرخ تماس هايي داشت و مي دانست آن ها در بسياري از نقاط دنيا به
داوطلباني نياز دارند.
او از سر و كار داشتن با تشريفات اداري و دادخواهي ها خسته شده بود. نمي
توانست به مردمي كمك كند كه سال هاي عمرشان را صرف رفع مشكلاتي كرده بودند كه
خودشان به وجود نياورده اند. با اين وجود اگر با صليب سرخ كار مي كرد مي توانست
نتايج فوري كارهايش را ببيند. تصميم گرفت پس از خارج شدن از سينما شوهرش را به صرف
قهوه اي دعوت كند تا در اين مورد با او حرف بزند.
درست هنگامي كه نماينده ي رسمي السالوادور روي پرده ي سينما ظاهر شد تا براي
برخي از بي عدالتي هاي جديد عذري كسالت آور بياورد ناگهان متوجه شد قلبش تند تر مي
تپد.
با خود گفت مسئله اي نيست. شايد هواي سنگين سينما او را گرفته بود اگر اين
حالتش ادامه پيدا مي كرد به سالن سينما مي رفت تا هوايي تازه كند.
اما حوادث با سرعت راه خود را مي پيمودند شدت تپش قلبش تند تر و تند تر شد و
عرقي سرد روي بدنش نشست.
ترسيد و سعي كرد روي فيلم تمركز پيدا كند تا هر گونه افكار منفي را از خود دور
سازد ولي متوجه شد كه ديگر نمي تواند وقايع روي پرده ي سينما را دنبال كند. ماري مي
توانست تصاوير و زير نويس هاي فيلم را ببيند ولي به نظر مي آمد وارد واقعيتي كاملا
متفاوت شده كه همه چيز پيرامونش به نظر غريب و خارج از نظم و ترتيب مي آمد گويي در
دنيايي رخ مي دادند كه براي او ناآشنا بود.
به شوهرش گفت:" حالم خوب نيست."
ماري سعي كرد تا جايي كه مي تواند اين جمله را دير تر بر زبان بياورد چون
مفهومش اين بود كه مسئله اي وجود دارد ولي ديگر نمي توانست تحمل كند.
شوهرش گفت:" بهتر است بيرون برويم."
هنگامي كه دست ماري را گرفت تا سر پا بايستد متوجه شد دستش كاملا يخ است.
" فكر نمي كنم ديگر بتوانم تحمل كنم خواهش مي كنم بگو چه بلايي دارد بر
سر من مي آيد؟"
شوهرش هم ترسيد. عرق از صورت ماري سرازير بود و نور عجيبي در چشمانش ديده مي
شد.
" آرام باش. الآن بيرون مي روم و يك دكتر خبر مي كنم."
ماري در چنگال نا اميدي اسير شد. آنچه شوهرش گفت كاملا مفهوم داشت ولي همه چيز_سينما٬
محيط نيمه تاريك٬ مردمي كه گوش تا گوش نشسته بودند و به صحنه ي درخشان سينما خيره
شده بودند_به نظر تهديد كننده مي آمدند. مطمئن بود زنده است حتي مي توانست حيات پيرامونش
را مانند ماده اي جامد لمس كند و تا به حال چنين اتفاقي براي او نيفتاده بود.
"به هيچ وجه من را تنها نگذار. الان بلند مي شوم و با تو بيرون مي آيم
فقط آهسته تر."
آن ها از مردمي كه در همان رديف نشسته بودند عذرخواهي كردند و به طرف درخروجي
كه در انتهاي سالن بود به راه افتادند. اينك قلب ماري با شدت مي تپيد و او مطمئن
بود كاملا مطمئن بود كه هيچ گاه نخواهد توانست از آنجابيرون برود. هر تلاشي كه مي
كرد هر حركتي كه انجام مي داد_يك پايش را جلوي پاي ديگرش مي گذاشت عذرخواهي مي كرد٬
دست شوهرش را مي گرفت نفس نفس مي زد_به شكل وحشتناكي به نظرش هوشيارانه و ارادي مي
آمد.
تا به حال در زندگي اش اين قدر وحشت نكرده بود.
"همين حالا توي اين سينما مي ميرم."
و او متقاعد شده بود كه مي داند چه اتفاقي مي افتد چون سال ها قبل يكي از
دوستانش در اثر پارگي آنوريسم در سينمايي مرده بود.
آنوريسم مانند بمب ساعتي است. رگ هايي واريسي نازكي در امتداد شريان ها به
وجود مي آيند و ممكن است در طول زندگي بدون اينكه كسي به آن ها پي ببرد همان جا
باقي بمانند.
ممكن است كسي نداند آنوريسم دارد تا اينكه به طور اتفاقي به آن پي مي برد. به
عنوان مثال ممكن است زماني به وجود آن پي ببرد كه به دلايل ديگري اسكن مغزي انجام
داده يا اينكه زماني مطلع شود كه عملا رگ ها پاره مي شوند و خونريزي به وجود مي آيد
و شخص بلافاصله دچار اغمايي مي شود كه اندكي پس از آن با مرگ همراه است.
هنگامي كه در راهروي سينماي تاريك راه مي رفت به ياد دوستي كه از دست داده بود
افتاد. عجيب ترين مسئله در مورد او اثري بود كه پارگي آنوريسم روي هوشياري اش داشت
به نطر مي آمد به سياره اي ديگر منتقل شده و گويي هر شيٕ آشنايي را براي نخستين
بار مي ديد.
و سپس آن ترس وحشت آور و غير قابل توصيف خودنمايي كرد وحشتي مطلق از تنها
ماندن در سياره اي ديگر. مرگ.
" ديگر نبايد فكر كنم. وانمود كنم همه چيز رو به راه است و بعد هم همه چيز
رو به راه مي شود."
ماري سعي كرد طبيعي رفتار كند و براي چند لحظه آن حالت غريب كاهش يافت. دو دقيقه
اي كه بين اولين احساس تپش قلب و رسيدن به در خروجي با شوهرش سپري شد هولناك ترين
دو دقيقه زندگي اش محسوب مي شد.
هنگامي كه به سالن انتظار كاملا روشن سينما رسيدند گويي همه چيز دوباره از
ابتدا آغاز شد. رنگ ها تند و زننده بودند صداهاي خيابان از همه طرف به او هجوم مي
آوردند و همه چيز به نظر كاملا غير حقيقي مي آمد. براي نخستين بار متوجه ي پاره اي
از جزئيات شد مانند وضوح در بينايي كه تنها قسمت كوچكي را كه به آن چشم مي دوزيم
شامل مي شود و در همان حال به بقيه ي نقاط هيچ تمركزي نداريم.
باز هم بود او مي دانست هر چه را در اطرافش مي بيند در نتيجه ي محرك هاي الكتريكي
داخل مغزش است كه با استغاده از محرك هاي نور از عضوي ژلاتيني مانند به نام چشم مي
گذرند.
نه بايد از فكر كردن دست مي كشيد چون در غير اين صورت ديوانه مي شد.
پس از آن ترسش از آنوريسم فروكش كرد او موفق شد از سينما خارج شود و همچنان
زنده بود. از طرفي دوستش كه مرده بود حي نتوانسته بود از روي صندلي اش بلند شود.
شوهر ماري كه صورت رنگ پريده و لب هاي بي خ.ون او را ديد گفت:"يك
آمبولانس خبر مي كنم."
در حالي كه ماري صداي خارج شدن كلمات را از دهانش مي شنيد و ارتعاشات تارهاي
صوتي اش را حس مي كرد گفت:"يك تاكسي خبر كن."
رفتن به بيمارستان مفهومش پذيرش بيماري اش بود و ماري تصميم داشت منتهاي تلاشش
را بكند تا همه چيز به حالت عادي بازگردد.
آن ها سالن انتظار سينما را ترك كردند و به نظر آمد كه هواي سرد يخ زده اثري
مثبت بر جاي گذاشت ماري توانست كمي به خودش مسلط شود با اين وجود آن احساس ترس و
وحشت وصف ناپذير همچنان پابرجا بود. در حالي كه شوهرش با نااميدي به دنبال يافتن يك
تاكسي بود كه در آن ساعت از روز كمياب بود ماري روي جدول خيابان نشست و سعي كرد به
اطرافش نگاه نكند:بچه ها بازي مي كردند اتوبوس ها مي گذشتند صداي آهنگي از بازار
مكاره اي در همان نزديكي ها شنيده مي شد و همه ي اين ها به نظرش كاملا دور از واقعيت
ترسناك و بيگانه بودند.
سرانجام تاكسي اي نمايان شد.
در حالي كه شوهر ماري به او كمك مي كرد سوار تاكسي شود به راننده گفت:"به
بيمارستان برو."
ماري گفت:"خواهش مي كنم بهتر است به خانه برويم."
او نمي خواست در مكان هاي عجيب ديگري حضور يابد. نااميدانه به دنبال چيزهاي
آشنا و عادي بود تا ترسي را كه احساس مي كرد از او دور سازند.
در حالي كه تاكسي به طرف خانه شان مي رفت شدت تپش قلبش كاهش يافت و دماي بدنش
به تدريج به حالت عادي بازگشت.
به شوهرش گفت:"حالم دارد بهتر مي شود. حتما چيزي خورده ام كه به من
نساخته."
هنگامي كه به خانه رسيدند دنيا دوباره به نظرش چنان آمد كه در دوران كودكي اش
بود. وقتي ديد شوهرش به طرف تلفن مي رود از او پزسيد مي خواهد چه كار بكند.
" مي خوالهم با يك پزشك تماس بگيرم."
"احتياجي نيست. نگاه كن حالم خوب است."
خون به گونه هايش باز گشته بود قلبش به حالت طبيعي كار مي كرد و آن وحشت غير
قابل كنترل نال پديد شده بود.
ماري آن شب را به خوبي خوابيد و وقتي بيدار شد به اين نتيجه رسيد كه
كسي در قهو ه اي كه قبل از رفتن به سينما نوشيده بودند دارويي ريخته است.
شوخي خطرناكي بودو ماري كاملا آماده بودكه اواخر بعد از ظهر به دادستان تلفن
بزند و بعد به بار برود تاكسي را كه مسئول اين كار بود پيدا كند.
سر كارش رفت چند پرونده ي دادخواهي را مطالعه كرد و سعي كرد خودش را با كارهاي
مختلف ديگري مشغول كند چون ماجراي روز گذشته اثري از ترس بر جاي گذاشته بود و او مي
خواست به خودش ثابت كند دوباره چنين اتفاقي نخواهد افتاد.
با يكي از همكارانش در مورد فيلم مربوط به السالوادور صحبت كرد و به شكلي گذرا
به او اشاره كرد كه از انجام كارهاي هميشگي و روزمره اش خسته شده است.
"شايد وقت بازنشستگي ام رسيده."
همكارش گفت:"تو يكي از بهترين وكلاي ماهستي. در ضمن وكالت يكي از معدود
حرفه هايي است كه افزايش سن به نفع آدم است. بهتر نيست به يك تعطيلات طولاني بروي
؟ مطمئنم كه پس از آن با انرژي تازه اي مشغول به كار خواهي شد."
"من مي خواهم در زندگي ام كار كاملا متفاوتي انجام بدهم. مي خواهم ماجرايي
را پشت سر بگذارم به ديگران كمك كنم و كاري بكنم كه تا به حال نكرده ام."
صحبتشان همان جا پايان پذيرفت. ماري به ميدان رفت به رستوراني گران تر از جايي
كه هميشه ناهار مي خورد رفت و زود به دفتر بازگشت.
و آن لحظه آغازي بود براي كناره گيري اش.
بقيه ي كارمندان هنوز بازنگشته بودند و ماري اين فرصت را يافت تا نگاهي به
پرونده هايي كه روي ميزش بود بيندازد. كشوي ميزش را بيرون كشيد تا قلمي را كه هميشه
آن جا مي گذاشت بردارد ولي نتوانست آن را پيدا كند. براي لحظه اي به اين فكر افتاد
كه نگذاشتن قلم در جاي هميشگي اش به دليل اين بود كه شايد رفتارش عجيب شده است.
همين فكر كافي بود تا دوباره قلبش به تش بيفتد و وحشت شب پيش با قدرت هر چه
تمام تر در وجودش رخنه كند.
ماري خشكش زد. نور آفتاب از پشت پنجره ها به داخل مي تابيد و حالتي درخشان تر
و سلطه جويانه تر به هر آنچه در اطرافش بود مي داد. دوباره احساس كرد ممكن است هر
لحظه بميرد. همه جيز بسيار بيگانه و غريب بود در آن دفتر چه مي كرد؟
"خدايا هر چند به تو ايمان ندارم ولي كمكم كن."
و دوباره عرق سردي بدنش را فرا گرفت و متوجه شد نمي تواند ترسش را مهار كند.
اگر كسي در آن لحظه به اتاق مي آمد متوجه ي چشمان وحشت زده اش مي شد و او خودش را
مي باخت.
"هواي سرد."
شب گذشته هواي سرد باعث شده بود حالش بهتر شود ولي چه طور مي توانست خودش را
به خيابان برساند؟ يك بار ديگر متوجه ي تمام جزئياتي شد كه برايش اتفاق مي
افتاد_به نفس نفس افتادن(گاهي احساس مي كرد هيچ كوشش خاصي براي دم و بازدم انجام
نمي دهد و بدنش قادر نيست اين كار را به تنهايي انجام دهد) حركات سرش(تصاوير چنان
جلوي ديدگانش خودنمايي مي كردند كه گويي دوربين هاي تلويزيوني داخل سرش در حال
حركتند) تپش قلبش كه تند و تند تر مي شد و بدنش كه در زير دوشي از عرقي سرد و
چسبنده قرار داشت.
و سپس وحشت ترسي مخوف و غير قابل وصف از انجام هر كاري از برداشتن هر گامي و
از دور شدن از صندلي اي كه رويش نشسته بود وجودش را فرا گرفت.
" خوب مي شوم."
آخرين بار هم حالش خوب شده بود ولي حالا كه سركارش بود چه كار مي توانست بكند؟
به ساعت نگاه كرد. به نظرش مي آمد دستگاه پوچي است با دو سوزن كه حول محوري مشترك
مي چرخند و اندازه گيري زماني را نشان مي دهند كه تا به حال كسي آن را توصيف نكرده
است:چرا آن را به دوازده ساعت تقسيم كرده اند و نه ده ساعت٬ آيا مانند همه ي مقياس
هاي اندازه گيري است؟
" نبايد به اين مسائل فكر كنم باعث مي شود ديوانه شوم."
" ديوانه. شايد اين لغت صحيحي بود از آنچه داشت بر سرش مي آمد. با عزمي
راسخ روي پاهايش ايستاد و به طرف دستشويي رفت. خوشبختانه نوز كسي در دفتر نبود و
در مدت يك دقيقه كه به نظرش تا ابديت طول كشيد موفق شد خودش را به دستشويي برساند.
به صورتش آب زد و آن احساس غريب كاهش يافت ولي ترس همچنان باقي بود."
به خاطر آورد كه روز پيش كل ماجرا نيم ساعت طول كشيده بود. در يكي از دستشويي
ها را قفل كرد روي سكوي توالت نشست و سرش را روي زانوهايش گذاشت. اما ان حالت فقط
باعث شد صداي ضربان قلبش تقويت شود و ماري بلافاصله دوباره بلند شد.
" حالم خوب مي شود."
آنجا ايستاد و انديشيد ديگر نمي داند كيست و با نااميدي خودش را باخته است.
صداي مردم را مي شنيد كه به درون دستشويي ها مي رفتند٬ خارج مي شدند شير هاي آب
باز و بسته مي شدند و صحبت هاي بي مفهومي كه در مورد موضوعاتي پيش و پا افتاده رد
و بدل مي شد به گوشش مي رسيد. شخصي بيشتر از يك بار سعي كرد در دستشويي را كه او
درونش بود باز كند ولي ماري زير لب چيزي گفت و او هم از پافشاري دست كشيد. صداي
تخليه ي توالت ها در نظرش مانند قدرت طبيعي دهشتناكي بود كه مي توانست ساختماني را
ويران كند و همه ي ساكنان آن را به قعر جهنم بكشاند.
اما چنان كه پيش بيني كرده بود ترس از ميان رفت و ضربان قلبش به حالت طبيعي
بازگشت. جاي شكرش باقي بود كه منشي اش به حدي بي كفايت بود كه حتي متوجه ي غيبت او
نشد چه در غير اين صورت تمام كارمندان دفتر٬ خودشان را به دستشويي مي رساندند تا
از حال او خبردار شوند.
هنگامي كه متوجه شد كنترلش را دوباره بازيافته در اتاقك دستشويي را باز كرد
دوباره چنديد بار به صورتش آب زد و به دفتر بازگشت.
يكي از كارآموزان گفت:"اصلا آرايش نداريد مي خواهيد لوازم آرايشم را به
شما قرض بدهم؟"
ماري حتي براي پاسخ خودش را به زحمت نينداخت. به دفتر رفت كيف و لوازم شخصي اش
را برداشت و به منشي اش گفت كه بقيه ي روز را در خانه اش مس گذراند.
منشي اش معترضانه گفت:"ولي شما قرار ملاقات هاي زيادي داريد."
" تو دستور نمي دهي دستورات را اجرا مي كني. همان كاري را كه گفتم انجام
بده و قرار ملاقات ها را لغو كن."
منشي به زني كه حدود سه سال با او كار مي كرد خيره شد. هيچ گاه چنين تند با او
برخورد نكرده بود. بدون شك مشكلي جدي داشت. شايد كسي به او گفته بود كه شوهرش با
معشوقه اش در خانه است و او مي خواست مچ آن ها را در حال ارتكاب جرم بگيرد.
دختر با خود گفت:" او وكيل زبر دستي است مي داند چه كار مي كند."
بدون شك فردا مي آمد و از منشي اش عذر خواهي مي كرد.
فردايي در كار نبود. آن شب ماري با شوهرش به طور مفصل صحبت كرد و تمام حالاتش
را براي او توصيف كرد. آن ها هم به اين نتيجه رسيدند كه تپش قلب٬ عرق هاي سرد٬
ناراحتي از احساس جابجايي٬ ضعف و فقدان اختيار كلا در يك كلمه خلاصه مي شوند: ترس.
زن و شوهر با هم به فكر فرو رفتند تا از ماجرا سر در بياورند. شوهر انديشيد
ممكن است تومور مغزي باشد ولي حرفي نزد. ماري هم انديشيد شايد به دليل حادثه ي
ناگواري كه قرار است بيفتد به دلشوره افتاده ولي او هم انديشه اش را بر زبان نياورد.
آن ها سعي كردند مانند انسان هاي منطقي عاقل و بالغ زمينه اي مشترك براي صحبت بيايند.
"شايد بهتر باشد چند آزمايش بدهي."
ماري اين پيشنهاد را پذيرفت به اين شرط كه هيچ كس حتي بچه ها از موضوع مطلع
نشوند.
روز بعد از دفتر درخواست كرد مرخصي بدون حقوقي به مدت سي روز به او بدهند.
شوهرش به اين فكر افتاد كه او را بهع اتريش ببرد كه متخصصين برجسته اي در زمينه
اختلالات مغز داشت ولي ماري حاضر نبود خانه را ترك كند تعداد حملات و زمان پايان يافتن
آن ها بيشتر شده بود.
ماري به سختي و با خوردن قرص هاي آرام بخش توانست با شوهرش خودش را به يكي از
بيمارستان هاي ليوبليانا برساند. در آنجا آزمايشات متعددي بر روي او انجام شد هيچ
مورد غير طبيعي اي وجود نداشت حتي از آنوريسم هم خبري نبود و اين مسئله تا آخر عمر
به ماري آرامش خاطر مي داد.
با اين وجود حملات ترس همچنان ادامه داشت.
در حالي كه شوهرش خريد خانه را به عهده داشت و آشپزي مي كرد ماري هر روز با
وسواس خانه را تميز مي كرد تا فقط فكرش را به مسائل ديگر متمركز كند.شروع به
خواندن كتاب هاي روانپزشكي اي كرد كه مي توانست ادامه پيدا كند ولي بلافاصله آن ها
را كنار مي گذاشت چون به نظرش مي آمد ناراحتي اش در هر يك از بيماري هايي كه در
كتاب توصيف شده بود وجود داشت.
بدترين مسدله اين بود كه هر چند ديگر حملات برايش تازگي نداشت ولي همچنان همان
ترس شديد و احساس بيگانگي نسبت به واقعيت و همان فقدان عدم اختيار در او وجود
داشت. به علاوه نسبت به شوهرش احساس گناه مي كرد چون مجبور بود علاوه بر رفتن به
سر كار به كارهاي خانه هم برسد به استثناي تميز كردن خانه.
با گذشت زمان و بهبود نيافتن اوضاع ماري دچار آزردگي شديدي شد. كوچكترين مسئله
تعادلش را بر هم مي زد داد و بي داد راه مي انداخت و بعد گريه هاي هيستريك سر مي
داد.
هنگامي كه مرخصي سي روزه ي ماري به پايان رسيد يكي از همكارانش به خانه ي آن
ها رفت. او هر روز تلفن مي زد ولي ماري يا جواب نمي داد و يا از شوهرش مي خواست به
او بگويد سرش شلوغ است. آن بعد از ظهر همكارش بدون اطلاع قبلي بيرون در ايستاد و
آن قدر زنگ زد تا سرانجام ماري در را باز كرد.
آن روز ماري صبح آرامي را گذرانيده بود. چاي درست كرد و درباره ي دفتر با هم
حرف زدند و همكارش از او پرسيد چه وقت به سر كارش باز مي گردد.
" هيچ وقت."
همكارش به ياد صحبتي افتاد كه درباره ي السالوادور با هم داشتند.
بدون اينكه هيچ نشاني از خصومت در صدايش باشد گفت:" تو هميشه سخت كار
كرده اي و حق داري هر كاري مي خواهي انجام دهي. ولي من فكر مي كنم در چنين مواردي
كار بهترين راه علاج است. به مسافرت برو دنيا را ببين به هر جايي كه فكر مي كني
ممكن است مثمر ثمر باشي برو ولي در دفتر ما هميشه به رويت باز است."
هنگامي كه ماري حرف هاي او را شنيد گريه كرد كاري كه اينك به راحتي و اغلب
اوقات انجام مي داد.
همكارش منتظر ماند تا ماري آرام شود. مانند يك وكيل خوب سوالي نكرد مي دانست
اگر سكوت كند شانس بيشتري براي پاسخ گرفتن دارد تا اينكه بخواهد مستقيما سوال كند.
و چنين هم شد. ماري تمام ماجرا را براي او تعريف كرد از آنچه در سينما برايش
رخ داده بود تا آخرين دعواهاي جنون آميزش با شوهرش كه حامي او بود.
ماري گفت:"من ديوانه ام."
همكارش با حالتي كه از همه چيز مطلع است و با احساسي واقعي در صدايش پاسخ
داد:"احتمال دارد. در اين صورت دو انتخاب داري:يا معالجه بشوي و يا اينكه
همچنان بيمار باقي بماني."
" اين حالت من هيچ در ماني ندارد. من هنوز روي تمام قوه ي ذهني ام تسلط
دارم و نگران شده ام چون اين وضعيت مدت زيادي طول كشيده است. هيچ يك از علايم كلاسيك
ديوانگي مثل دور شدن از واقعيت لا قيدي يا پرخاشگري غير قابل كنترل را ندارم فقط مي
ترسم."
"اين حرفي است كه تمام ديوانه ها مي زنند مي گويند كاملا عادي
هستند."
مشاهده ادامه مطلب ورونيكاتصميم ميگيردبميرد(فصل17و18) |